تبلیغات
خاطرات زیارت امام رضا (ع)

خاطرات زیارت امام رضا (ع)
فدای مهربونی ات بشم
قالب وبلاگ
هر    چه     هست    خالص    است   و   بی ریاست

                                 هر  چه  هست  خالص  است   و   برای   خداست

هر چه هست شور است هر چه هست صفاست

                                 هر چه هست عشق است هر چه هست وفاست

هر  چه  هست   اشک  دیده    و  باطن  دل است

                                 هر  چه  هست  راز  و  نیاز  بنده   با   عادل  است

هر   چه  هست  ناله   عشاق   و  فراغ  یار است

                                  هر  چه  هست  دعای  فرج  و  زمان  انتظار است

هر چه هست امید به آمدن و آرزویش مهدی است

                                خوشا  به  حال  کسی  که  آرزویش  مهدی است

آنچه  مستجاب  می شود   به تایید  شما  دعاست

                                    عبادت    بنده     و    ستایش     خدا     زیباست

اگر    به    من    بگویند    حرم   عشق   کجاست

                                     می گویم   حرم  علی  بن  موسی  الرضاست




دانلود کتاب قلمی برای خورشید




طبقه بندی: شعرهای تقدیمی،
[ سه شنبه 14 آذر 1391 ] [ 10:36 ق.ظ ] [ محمودرضا خورشیدیان ] [ نظرات ]

فت‌وگو با حاج «محسن قزوینی فیروز» پیر پاکدلی که دست پر برکتی دارد

حدیث دلدادگی یک بنده خوب خدا

حدیث دلدادگی  یک بنده خوب خدا

هوشنگ صدفی- جوانكی از راه می‌رسد و بسته‌ای نبات تبرك شده مشهد را به او می‌دهد تا به نیازمندان بدهد. پیرمرد به جوانك توصیه می‌كند: «‌هیچ‌وقت باشخص بی‌نماز همسفر نشود.» حوالی میدان قیام بنده‌ای از بندگان خدا بساطی دارد كه مشتریانش گرفتاران ارتباط با خدا هستند.

 جوانكی از راه می‌رسد و بسته‌ای نبات تبرك شده مشهد را به او می‌دهد تا به نیازمندان بدهد. پیرمرد به جوانك توصیه می‌كند: «‌هیچ‌وقت باشخص بی‌نماز همسفر نشود.» حوالی میدان قیام بنده‌ای از بندگان خدا بساطی دارد كه مشتریانش گرفتاران ارتباط با خدا هستند. گاهی زنان چادری شیشه‌های آب را با تربت كربلای پیرمرد تبرك می‌دهندتا شفابخش بیماران شوند. پیرمرد 80 سالی دارد. در بساطش می‌توان ردی از سنجاق قفلی، سنگ پا، لیف، لنگ حمام، جوراب، شلوار، كیسه حمام و دستمال تا لباس مردانه راجست.
حاج «محسن قزوینی فیروز» از جمله بندگان خاص خداست. او در طول این سال‌ها توانسته با رعایت آموزه‌های دینی بین مردم منطقه جایگاه خاصی پیدا كند. برخی از مردم اعتقاد دارند حاج محسن نفس گرمی دارد و با دعا می‌تواند گرهی از مشكلات مردم را باز كند؛ هر چند او هیچ‌وقت این ادعا را نداشته و ندارد.

پامنبری علما

ساده است و صمیمی. هنگام صحبت با او بی‌گمان شیفته‌اش می‌شوید و از مصاحبت با او سیر نخواهید شد. مردم درباره او حرف‌های ضد و نقیضی می‌زنند كه صحت و سقم آن را می‌توان به خدا واگذار كرد. پیرمرد ادعایی ندارد كه بنده خاص خداست. او به دستورات خدا، عمل و بر اساس آن سبك زندگی‌اش را تنظیم می‌کند. هر چند كه تاكنون پامنبری حجت‌الاسلام خندق‌آبادی، آیت‌الله ‌مجتهدی، آیت‌الله ‌فلسفی و سید احمد خوانساری بوده است. مردم می‌گویند كه آیت‌الله ‌بهجت بارها او را ستوده است؛ البته پیرمرد درباره این چیزها حرفی نمی‌زند.
حاج محسن روی صندلی فلزی كوچكی می‌نشیند و درباره خانواده‌اش می‌گوید: «‌در زمان پهلوی دوم به همراه خانواده تهران‌آمدیم. اهل روستاهای اطراف نوشهر هستیم. مدتی در نانوایی و لوستر‌سازی كار كردم. بعداً به بساط‌گستری روی آوردم. اززمان شاه تاحالا بساط دستفروشی داشته‌ام. افرادی که به من مراجعه می‌کنند نسبت به من محبت دارند و همه اینها از لطف خداست كه شامل بنده شده وگرنه قابل محبت‌های مردم نیستم. اگر مردم ازگرفتاری خلاصی یابند خوشحال‌تر می‌شوم. با شادی مردم شادم و با گرفتاری‌های آنها در رنجم.»

پول‌های متبرك

اغلب مردم دوست دارند ازپیرمرد به‌عنوان تبرك پولی دریافت كنند. به عبارتی دوست دارند با پول‌های اوزندگی‌شان متبرك شود. به همین دلیل بارها پیك‌های موتوری و كاسبان دور و بر میدان با دادن اسكناس‌های 5 هزار تومانی از او اسكناس هزار تومانی طلب می‌كنند. كمتر كسی است كه از پیاده‌رو بگذرد و او را در آغوش نگیرد. اغلب مراجعان پیشانی پیرمرد را می‌بوسند. پالتوی ساده وبلندی برتن دارد و شالی با عنوان «یاعلی»(ع) دور گردنش پیچیده و عرقگیر ساده‌ای برسر دارد. لبخندش اكسیری است كه ازلبانش دور نمی‌شود. چند زن چادری شیشه‌های كوچك آب را با خود به همراه دارند. پیرمرد از داخل قوطی كوچكی مقداری خاك تبرك شده كربلا را داخل آب می‌ریزد و پس از خواندن دعایی آن را به زنان می‌دهد. برخی اعتقاد دارند که با این آب متبرك می‌توان بیماران گرفتار را با دعای پیرمرد درمان كرد. سرش كمی خلوت می‌شود. بساط را به من می‌سپارد و می‌رود. من مانده‌ام وبساط لیف، كیسه حمام و سنجاق‌های قفلی. نمی‌دانم چه جوابی به مشتریان بدهم هرچند كه مشتریان بیشتر ازلیف ولنگ دوست دارند كسی روح آنها را كیسه بكشد.

انصاف، نصف دین

حاج محسن درباره انصاف می‌گوید: «‌آدم دیندار و عاقل باید انصاف داشته باشد. چون انصاف نصف دین است. اگر راضی نیستی دیگران به زن، دخترو مادر و خواهرت نگاه كنند بهتر است به ناموس مردم خیره نشوی. اگر این كار را نكنی ایمانت را بیمه كرده‌ای. اگر كسی به شما حرف زشتی زد نباید مثل او تكرار كنی. این از انصاف نیست. اگرتوانستی انصاف را در كسب و كار، زندگی ورفتار با مردم رعایت كنی آن موقع خدا به تو كمك می‌كند. در كسب و كار باید صادق بود اگر خودكاری را 2 هزار تومان خریدی باید با سود منصفانه به مردم بدهی. در كسب و كار نباید دروغ بگویی و قسم بخوری. سعی كن با سود اندك بفروشی. البته انصاف نیست که كاسب هم ضرر كند. در هرحال هوای خود و مشتری را در خرید و فروش داشته باش.»
زن مانتویی با روسری كرم رنگی گفت‌وگوی ما را قطع می‌كند. پیرمرد ابایی ندارد گفت‌وگو را رها كند؛ مردم مهم‌تر از ادامه گفت‌وگوست هرچند كه شاید خریدی از او نكنند. تنها صداهایی به گوش می‌رسد. پیرمرد او را به صبوری دعوت می‌كند: «‌صبر كن.. صبر...» گویا زن جوابش را گرفته است؛ خداحافظی می‌کند و می‌رود.

صفای روح

«محمدجواد احدپرست» از بچه‌های میدان فلاح از طریق آیت‌الله ‌منفرد، استاد اخلاق محله امامزاده حسن(ع) با حاج محسن آشنا شده است. او درباره حاج محسن قزوینی می‌گوید: «‌از طریق یكی از بازاریان ذكر خیر آقامحسن را شنیدم كه با آیت‌الله ‌بهجت در زمان حیاتش ارتباط داشته است. در طول 2 سالی كه با ایشان دوست شده‌ام صرفاً برای احوالپرسی و استفاده از صفای روح مراجعه می‌كنم و معمولاً از ایشان انرژی و صفای روح می‌گیرم. اغلب مراجعان صدقات و خیرات خود را به ایشان می‌دهند تا به نیازمندان بدهند. برخی مواقع مردم برای تبرك ازایشان اسكناس‌های خرد می‌گیرند. نور دل ایشان همیشه راهنمای مؤمنان است.
حاج محسن بار دیگر از راهنمایی و نصیحت مردم فارغ شده و دوباره روی صندلی می‌نشیند. قید و‌ بندی ندارد و هر وقت مشتری  دلی از راه می‌رسد بی‌تكلف كلام را قطع می‌کند و می‌رود. چند تا زن چادری میانسال و جوان بطری‌های كوچك آب معدنی را به حاج آقا می‌دهند و دوباره قوطی كرم رنگ تربت كربلا و دعای امید بخش كار‌ساز می‌شود. از او می‌پرسم: «‌چه كسی ایشان را معرفی كرده؟ می‌گوید: «‌ذكر خیر حاج آقا محسن را از خواهر حجت‌الاسلام پناهیان شنیده بودم. به میدان قیام آمدم تا درباره معاد و قیامت از ایشان پرسش كنم. پرسش‌هایی از جنس دین و سبك زندگی که پاسخ ایشان می‌تواند در زندگی راهنمای ما باشد.»

حلم و گذشت ائمه اطهار(ع)

قزوینی فیروز درباره حلم و گذشت روایت جالبی بیان می‌كند: «روایت است که امام حسن(ع) به همراه دوستان به باغ رفتند. هرقدر در باغ را زدند كسی در را باز نكرد. امام حسن مجتبی(ع) لحظه‌ای درنگ کردند. بدون آنكه سرو صدایی کنند یا عصبانی شوند. مقداری بیرون از محوطه باغ قدم زدند و دوباره در باغ را كوبیدند. باغبان از راه رسید. امام(ع) فرمود: برادرم چرا در را باز نكردی؟ باغبان گفت: خواستم حلم و گذشت شما را آزمایش كنم. امام حسن(ع) همان موقع فرمود: قلم وكاغذ بیاورید و بخشی از باغ را به باغبان بخشیدند. طبعاً اگر ما بودیم قطعاً نه تنها دادو بیداد راه می‌انداختیم بلكه باغبان را به دلیل آبروریزی پیش دوستان اخراج می‌كردیم. همه اینها برای من و شما درس اخلاق و سبك زندگی اسلامی است.»
حاج محسن می‌گوید که منیت و غرور را باید دور ریخت: «غرور این است كه خود را از دیگران برتر ببینیم. در حالی که این حق را نداریم. وقتی به زندگی امام علی(ع) توجه می‌كنیم متوجه می‌شویم که یك دلیل پایمال شدن حق ولایت او به دلیل غرور صحابه پیامبر(ص) بود. روایت است حضرت علی(ع) به عمر بن خطاب فرمود: نیازی نیست در انظار بگویی حق با من است اما می‌توانی در گوشم بگویی حق با علی است. به این طریق می‌توانم آتش آخرت را بخرم؛ هر چند كه او این را نگفت. به‌عنوان كاسب خدا روا نیست جنس عیب‌دار به مردم بفروشیم و بخریم. رعایت رفتارهای اسلامی رزق حلال را سر سفره آدم می‌آورد. كافی است عیب مردم را برملا نكنیم هركس در هرشغلی بتواند منصفانه عمل كند و رضایت خلق خدا را كسب كند منصفانه عمل كرده است. راستی دین چیست؟ همین نكات كوچك اخلاقی وشرعی است كه من و شما در معاشرت با مردم در زندگی روزمره باید رعایت كنیم. اهل باطن نیستیم بتوانیم ازنیت مردم با خبر باشیم. پس بهتر است كارمان را به خوبی انجام دهیم.

در سلام دادن از هم سبقت بگیریم

«احمد مهدوی‌نیا» خواهر‌زاده حاج محسن است. او در بازار مشغول به‌کار است. او درباره تربیت بچه‌ها می‌گوید: «دایی نه تنها فرزندانش را تربیت كرده بلكه به بچه‌های خواهرش هم توجه داشت و درباره مسائل دینی از جمله نماز، روزه و خمس، زكات و آموزه‌های دینی مطالبی را یاد داده است. او درباره پیش سلام بودن این نكته را تأكید دارد كه نباید به كوچكی و بزرگی آدم‌ها توجه كرد؛ بلكه در سلام دادن باید سبقت گرفت. این موضع، محبت و مثبت‌اندیشی را در زندگی انسان جاری می‌كند. اغلب نصحیت‌های ایشان را همین حالا در زندگی خودمان مشاهده می‌كنیم. یكی از دوستان هیئتی می‌گفت: یكبار در سفردانشگاهی سوار اتوبوس شدم متأسفانه در اتوبوس برخی ازدوستان رفتار نامناسبی انجام می‌دادند.
به توصیه حاج آقا عمل كردم و پنبه در گوش‌هایم گذاشتم و چشم‌هایم را بستم و راهی تهران شدم. بعداز ناهار سری به ایشان زدم. حاج آقامحسن پیشانی‌ام را بوسید و گفت: قربانت بروم؛ 2 ساعت با خدا همراه بودی. نمی‌دانم حاج آقا چگونه وضع سفر مرا شنیده بود؟

یک زندگی سرشار از کارهای فوق‌العاده

حجت‌الاسلام «حسین مهدوی‌نیا»، نوه خواهری حاج محسن است. او درباره احترام حاجی به روحانیت و سادات می‌گوید: «حاج آقا بزرگ شده محضر روحانیون بزرگی مثل حاج آقا خندق‌آبادی، آیت‌الله ‌مجتهدی، آیت‌الله ‌فلسفی و سید احمد خوانساری است؛ بنابراین ارادت خاصی نسبت به علما دارد. علاوه برآن به سادات از كوچك تا بزرگ احترام می‌گذارد و با وجود سن بالا فرقی نمی‌كند اگر سیدی وارد مجلس شود به احترامش بلند می‌شود. او سواد رسمی و دانشگاهی و  مدرك ندارد ولی در یك كلام درمحضر علما بوده است. ایشان هروقت عالمی را می‌بیند احترام می‌گذارد. عظمت و اعتبار ایشان در بین خلایق ناشی از تقوا، ورع و پرهیزکاری اوست؛ شاید برخی دنبال کارهای عجیب و غریب از او باشند اما زندگی ایشان سرشار از كارهای فوق‌العاده است. در مواردی كه شك كند احتیاط می‌كند. از پدرم نقل است: در زمان طاغوت به تهران آمده بودیم و در خانه حاج آقا زندگی می‌کردیم پدرم به‌دلیل گرفتاری‌كاری نمی‌توانست خریدهای خانه را تهیه كند اما حاج آقا باوجود كهولت سن برای اینكه شرایط زندگی دركوچه و بازار تهران برای عروس جوان مناسب نبود خرید‌های خانه را تهیه می‌كرد. خداوند وعده داده است که وقتی كسی رابطه بین خود و خدایش را درست كند خداوند نیز رابطه‌اش را با او درست می‌كند.»

اخلاق، كلید زندگی

حاج محسن هروقت از گفت‌وگو با مراجعان فارغ می‌شود روی صندلی می‌نشیند و پاسخ پرسش‌هایم را می‌دهد. او درباره دروغ گفتن می‌گوید: «شخصی نزد پیامبر اكرم(ص) رفت و گفت: ای رسول خدا! من چند گناه را انجام می‌دهم. از جمله دزدی، دروغ و با زن نامحرم ارتباط دارم. چه كنم از این منجلاب رهایی یابم. پیامبر اكرم(ص) فرمود: دروغ نگو و چند روز دیگر بیا. پیامبر(ص) درباره ترك آن 2 گناه دیگر چیزی نگفت. مرد خواست مال كسی را بردارد چون بیم داشت بعدها دروغ بگوید این كار را نكرد. چون نمی‌خواست درباره نگاه به ناموس دیگران دروغ بگوید احتیاط كرد و این كار را انجام نداد. بعد از چند روز كه نزد رسول خدا(ص) آمد گفت: درود خدا بررسول اكرم(ص). با دروغ نگفتن توانستم بقیه گناهانم را هم ترك كنم. پس به این دلیل می‌گویند که دروغگو دشمن خداست. چون با دروغ گفتن هر منكری را می‌توان ادامه داد. پس راستی نجات‌بخش انسان‌هاست.» پیرمرد بی‌مقدمه رو می‌کند به من و می‌گوید: «زن و بچه كه‌ داری؟ یك موقع صداتو برای آنها بلند نكنی؛ برای اینكه به‌عنوان همسر و پدر حقی به گردن آنها‌ داری. هرچند كه آنها هم حقی به گردن تو دارند. اگر شما با اخلاق نیكو حق آنها را رعایت كنی زن و بچه موظف به رعایت آن هستند. اخلاق كلید زندگی است.»

منبر حاج محسن در هیئت حضرت ولیعصر(عج) مشتاقان زیادی دارد
کلام ساده رفتار پرهیزکارانه

 شب شنبه وقت نماز مغرب و عشا سراغ هیئت «حضرت ولی‌عصر(عج)» در میدان قیام، خیابان خراسان كوچه شهید معتمد رضایی می‌روم. با توجه به تعداد موتورسیكلت‌های پارك شده مقابل آپارتمان كوچك می‌توان حدس زد که مراسمی در هیئت برپاست. در فضای كوچک 30 مترمربعی انبوه جمعیت نشسته‌اند. در اتاق دیگر زنان به سخنان حاج محسن گوش سپرده‌اند. روحانی جوان بعدازفراغت از نمازمغرب و عشا منبر را به حاج محسن قزوینی فیروز می‌سپارد. بعداز نماز مغرب و عشا حاج محسن منبر می‌رود و با زبانی ساده درباره اقامه نماز و وضو گرفتن مطالبی بیان می‌كند: «در حوزه‌های علمیه‌ چه درس بگیریم تا برای مردم آن را پس بدهیم؟ خیلی مسائل در دین واجب است اما برخی مستحب. حواسمان جمع باشد ابتدا واجبات را انجام دهیم سپس مستحبات را. امیرالمؤمنین می‌فرمایند: هر كس مرا یك حرف بیاموزد یك عمر بنده خود کرده است. شب‌ها اگر یك ساعت زودتر بخوابیم و شام سبكی بخوریم شاید بتوان یك ساعت زودتر از خواب بیدار شد و نماز شب را اقامه كرد. از خدا خواسته‌ام که هنگام قبض روح دوست دارم كنار سجاده باشم تا بیمارستان.» پیرمرد این را می‌گوید و منبر را به روحانی مجلس می‌دهد. بعد از آن نیز مداح روضه‌ای برای حضرت زهرا(س) می‌خواند و همه را به شور و وشوق می‌آورد.

4پند کلیدی به جوانان

«رضا جوادی» 8 سالی است كه حاج آقا را می‌شناسد. او درباره حاج محسن می‌گوید: «سخنران خوبی است اغلب با روایات و توصیه به اخلاق نیك سعی دارد جوانان و مردم را به سمت سبك زندگی اسلامی هدایت كنند. معمولاً در میان صحبت‌هایش خاطراتی از زندگی گذشته را بیان می‌كند. در سخنرانی‌ها با زبانی ساده مسائل احكام دین و اخلاق رابرای مردم بیان می‌كند. شنیده‌ام فردی به دیدار آیت‌الله ‌بهجت رفته بود تا التماس دعا داشته باشند. ایشان گفته بود: آقا محسن قزوینی را در تهران دارید نیازی نیست این همه راه به قم بیایید! حرف‌های ایشان در 4 جمله خلاصه شده: نماز اول وقت، احترام به والدین، گناه نكردن و احسان به خلق خدا. در این حسینیه خانگی معمولاً شب‌های شنبه مراسمی برگزار می‌شود كه در آن بعد از توزیع غذا بین حاضران مقداری غذا بین مستمندان توزیع می‌شود.»

اخلاق نیک و منش اسلامی

«ابوالفضل نجم‌آبادی» از جمله مریدان شیخ محسن قزوینی است. او ذكر خیر آقا محسن را از پدرش می‌شنود و مدتی او را در میدان قیام زیر نظر می‌گیرد تا شناختی كسب كند. 6 سالی است که پامنبری اوست. او درباره روایت‌های مختلف مردم درباره توصیه آیت‌الله ‌بهجت می‌گوید: «مدتی پیش خانمی در خواب آیت‌الله ‌بهجت را دیده بود و از او التماس دعا داشت كه او را به حاج محسن ارجاع داده بودند. قبل از این روحانی مدرسه علمیه آیت‌الله ‌مجتهدی نقل می‌كرد: یكبار خدمت آیت‌الله ‌بهجت رسیدم. گفتند دیگر اینجا نیایید و خدمت آقا محسن قزوینی در میدان قیام بروید. ایشان زندگی ساده‌ای دارند و در تربیت فرزندانش نهایت تلاش را كرده‌اند به گونه‌ای كه آنان را از 15 سالگی مكلف به پرداخت خمس و زكات كرده‌اند. یك بار در میدان قیام دیدم برخی روحانیون برای عرض ارادت خدمت ایشان می‌رسند. دست و دلبازی در كمك به نیازمندان، اخلاق نیك و‌منش اسلامی از جمله خصلت‌های اوست. مطمئناً بندگی خدا با این رفتار پرهیزکارانه محقق شده است.»

بیان مسائل شرعی با زبان ساده

«علیرضا» فرزند حاج محسن سینی چای را بین مردم توزیع می‌كند. كمتر كسی می‌داند آبدارچی هیئت حضرت ولی‌عصر(عج) فرزند حاج محسن است. او درباره تعلیم و تربیت پدر می‌گوید: «پدرم در كودكی و نوجوانی اغلب مسائل شرعی را با زبانی ساده، بیان و تلاش می‌کردند بچه‌ها این مسائل را رعایت كنند. برای ایشان دختر و پسر در خانواده تفاوتی نداشت و همیشه دوست داشتند بچه‌ها مسائل دینی را فراگیرند. پدرم قبل از پیروزی انقلاب اسلامی رادیو و تلویزیون را به خانه نیاوردند. اما بعداز پیروزی انفلاب اسلامی تلویزیون خریدند. معمولاً در نمازهای اول وقت مساجد و هیئت شركت می‌كردیم. قبل از انقلاب اسلامی برای خواندن نمازدر حین مسافرت به رانندگان اصرار می‌كردند که نماز اول وقت را از دست ندهیم. پدرم سواد بالایی ندارند اما شناخت خوبی از دین و سبك زندگی اسلامی دارند. مادرم اهل قرآن و نماز بودند. اغلب در مناسبت‌های خانوادگی درباره مسائل شرعی و دینی صحبت می‌كردند. با راه‌اندازی هیئت در سال 1368 این رویه شكل منظمی به خود گرفت. پیش از تثبیت هیئت معمولاً مراسم، سیار در خانه اقوام برگزار می‌شد و حالا در خانه مستقل حاج آقا این هیئت حیات خودرا ادامه می‌دهد.»

پیش سلامی و مطالبه حق

 علیرضا قزوینی درباره توسل حاج محسن به ائمه‌اطهار(ع) و ارادت به حضرت علی اصغر(ع) می‌گوید: «با اینكه به همه ائمه‌اطهار (ع) علاقه وافری دارند اما در برخی دعاها شاهد بوده‌ام که به حضرت علی‌اصغر(ع) التماس دعا داشتند و جواب هم گرفتند. در زندگی فرد قناعت پیشه‌ای هستند. هرموقع چیزی خواستیم در حد توان برای فرزندان تهیه كرده‌اند و اگر نداشتند تلاش می‌کردند به موقع تهیه کنند. پیش از دستفروشی در نانوایی كار می‌كردند. یادم است یكبار در مسافرتی، راننده‌ای 5 ریال از ما كرایه اضافه گرفت. پدر با او بحث كردند تا بلكه 5 ریال را پس بگیرند البته ما اكراه داشتیم پول را بگیریم اما پدر بعداً گفت: «اگر قرار باشد این 5 ریال را از راننده نگیرم ظلمی در حق شهروندان مرتكب شده‌ام. زمانی كه مادر در قید حیات بودند معمولاً ما به آنها سر می‌زدیم ولی بعداز فوت مادر، پدر  هر روز مهمان بچه‌هاست.»

برای خطابه وجهی نمی‌گیرند

«حسین رستمی» از مریدان حاج محسن معمولاً در مناسبت‌های مختلف در هیئت حضرت ولی‌عصر(عج) حضور دارد. او درباره سبك زندگی قزوینی می‌گوید: «نخستین‌بار وصف ایشان را از خواهر‌زاده‌ام شنیدم. بعدها برای هیئت خانگی دعوتشان كردم که سخنرانی كنند و پذیرفتند. با اینكه در سخنرانی مطالب ساده دینی را بیان می‌كنند اما همیشه صحبت‌هایشان دلنشین است. به گفته علما یادگیری در تكرارمطالب ساده‌ است. در این سن و سال شایدنیازی به كار نداشته باشند. اما دوست دارند شغلی داشته باشند كه به مردم كمك كنند. اغلب درآمدشان را خرج نیازمندان می‌كند. بارها شاهد بوده‌ام که مردم وجوهاتشان را به ایشان می‌دهند تا بین مستمندان توزیع كنند. برخی مواقع موادغذایی و مایحتاج مردم را تهیه و بین خانواده‌های نیازمند توزیع می‌كنند. علاوه براین حسینیه خانگی متعلق به حاج‌آقاست. همچنین صندوق قرض‌الحسنه خانوادگی دارند و به اقوام كمك می‌كنند و هر جا منبر بروند وجهی دریافت نمی‌كنند.»

منبع: همشهری محله




طبقه بندی: خاطرات بیاد ماندنی،
[ سه شنبه 23 شهریور 1395 ] [ 09:01 ق.ظ ] [ محمودرضا خورشیدیان ] [ نظرات ]

مردانی‌كه تجارت و خرید و فروش آنها را از ذكر خدا غافل نمی‌كند

کاسبی نه، بندگی خدا

کاسبی نه، بندگی خدا

حسین کاظم‌زاده- از همان ابتدا معلوم بود كه سید محمد یك كاسب معمولی نیست. فرق داشت با خیلی از خوبان دیگر بازار. دوستان و رفقا و ...

راز «سید محمد حوله‌ای»

از در بازار كفاشان امامزاده زید(ع) بازار تهران كه خارج شدم، قاب عكسی از دوران جوانی مرحوم سید محمد حوله‌ای در كنار بساط یك دكاندار توجهم را جلب كرد. از پیرمرد صاحب مغازه پرسیدم با این مرد چقدر آشنایی ‌داری؟ ‌گویی سال‌هادر انتظار همین سؤال بود. برایم از آن‌روزها گفت؛ از روزهایی كه فرستادگان آقا سید به این امامزاده می‌آمدند تا با «رمز سید حوله‌ای» حاجت بگیرند. بازار تهران، آقا سید محمد حوله‌ای را خوب می‌شناسند، آنقدر كه قدیمی‌ها ترجیح می‌دهند عكس این نامدار را به سینه دیوار نصب كنند، یادش كنند و خاطراتش را مرور كنند. سید محمد حوله‌ای را مردم ما نمی‌شناسند اما بازار تهران و در میان قدیمی‌های این بازار، سید محمد و پدرش مرحوم سید عباس زغالی شهرتی ماندگار در قلب‌ها و یادها دارند. مردی كه همه زندگی‌اش «خدمت» بود و «معنویت». گشودن راز سید محمد حوله‌ای در بازار تهران خیلی سخت نیست. از فلان آیت‌الله ‌تا دكاندار و كارگر بازار، بسیاری هستند كه تنها دنبال گوش جان هستند تا از اسرار آقا سید محمد بگویند. و اما این سینه سخن به جرقه‌ای چنان شعله می‌كند كه تا مدت‌ها شنونده، گرمی‌اش را بر قلب و ذهنش احساس می‌كند. سید محمد حوله‌ای كه بود؟ رمز و راز سید محمد چه بود؟ این مرد كه بود كه نامش گره‌گشا بود؟ چرا سراغش رفته‌ایم؟ چرا تا امروز اسمی از این بزرگ نبوده است؟ ما هم تلاش كردیم در این ویژه‌نامه به همین پرسش‌ها پاسخ دهیم.
سید محمد حوله‌ای در بازار تهران دكان محقری داشت كه حوله و پارچه می‌فروخت. اما كنار این بساط ساده و بی‌آلایش دریایی از كرامات بود. مردم برای ادای قرض و دین و گرفتن شفای بیمار و رفع بسیاری از حاجات خدمت سید محمد می‌رسیدند. اما این همه بزرگی سید محمد نبود.
 به‌طور خلاصه و گذری سید محمد حوله‌ای را باید در 3 ویژگی آشكار دید.
یكم: بزرگی این آدم به زندگی عادی‌اش بود. مثل مردم و در كنار مردم زندگی می‌كرد. روابطی گسترده با همه مردم داشت و بین‌شان و شبیه خود مردم سلوك داشت و زندگی می‌كرد. طوری كه نزدیكان سید محمد تصور هم نمی‌كردند كه روزگاری برسد كه نام این آدم، قسم بازاری‌های قدیم باشد. بزرگی این آدم به معمولی بودنش بود.یك زندگی ساده مثل همه مردم با روابطی ساده‌تر از آن با مردم عادی.
دوم: بسیار اهل خدمت و مردم‌داری بود. بسیار اهل دستگیری بود. بسیار كریم بود و به قول دوستانش دست بده داشت. یكی از شهرت‌های سید محمد این بود كه همه از او یادگاری داشتند. دوست داشت ببخشد. دنبال بهانه‌ای بود برای بخشش. هرچه داشت می‌بخشید.
سوم: بسیار اهل بكا بود. گریه و روضه همه زندگی‌اش بود. به هر بهانه‌ای بساط روضه راه می‌انداخت. فرقی هم نمی‌كرد كجا باشد و چه وقت از روز و كار باشد. جلوی در مغازه‌اش روضه می‌گرفت سر سفره غذا و یا در جمع‌های دوستانه و حتا سفر سیاحتی هم كه می‌رفت بساط روضه و اشكش فراهم و سفره مرثیه خوانی‌اش همیشه گسترده بود.
ما از رابطه سید محمد حوله‌ای با ذوات مقدسه بیش از این ظواهر در دست نداریم، اما هرچه بود چنان قدرت معنوی به سید محمد عطا شده بود كه كوهی از اعتماد به دریای كرامت و جود اهل‌بیت سلام‌الله‌علیه اجمعین بود. قدرتی كه همه سر و اسرار سید محمد حوله‌ای در آن جمع شده بود. او با این‌قدرت اعتقاد و اعتمادش كرامت‌ها داشت كه باید از اهلش شنید. شنیدن نامی از این بزرگان در بازار تهران وجود هویتی ما را سراسر و مملو از شور و شعف و غرور می‌سازد. یادكردن و الگوقرار دادن از این مفاخر كه هم‌نسل ما هستند و در نزدیكی ما زیست كردند و شبیه مردم عادی زندگی می‌كردند، جامعه‌ساز است. روح آن مرحوم شاد. ان‌شاءالله كه توانسته باشیم در راه اعتلای فرهنگ بازاری مسلمان و انقلابی و كاسب حبیب‌الله ‌گامی برداشته باشیم.

 سردبیر نشریات همشهری محله

از همان ابتدا معلوم بود كه سید محمد یك كاسب معمولی نیست. فرق داشت با خیلی از خوبان دیگر بازار. دوستان و رفقا و فامیل مثل نقل و نبات از او خاطرات كرامت‌گونه تعریف می‌كردند. به قول آقا پسرش شفای مریض به دست «آقاجون» برای ما عادی بود. تعجب می‌كردیم از تعجب مردم.
سراغ هركس در بازار رفتیم تا از مرحوم سید محمد حوله‌ای بشنویم با ذوق و شوق و ارادت و احترام از آن بزرگوار تعریف می‌كرد. نزدیك مغازه سابق سید محمد – وسط بازار زرگرها‌ـ محل كار آقا عبدالله پسر كوچك ایشان، دم در بسیاری از مغازه‌های بازار، مهمان خاطرات شیرین عزیزان زیادی شدیم و یاد و ذكر این مرد خدا را در دل‌هامان زنده كردیم و صد البته که تكریم و بزرگداشت یاد نیكان شهرمان وظیفه‌ای بس خطیر بر دوش همه ماست.
سید محمد را اگر بخواهیم معرفی كنیم و مهم‌ترین ویژگی‌هایش را بشمریم باید بگوییم كه او مردی عاشق و دلداده اهل‌بیت(ع)، كریم و دست و دلباز، عاشق مردم و دستگیر فقرا بود. هر یک از این ویژگی‌ها شاید در كلام و گفتار خیلی ساده باشد، اما اعتقاد و عمل به آن، مرد می‌خواهد.
او شیفته اهل‌بیت(ع) بود، ارادت ویژه‌ای به آقا امام جواد(ع) داشت بنابراین سالیان سال در زمان حیاتشان و تاکنون بنا به وصیت خودشان، نهم هر ماه قمری در منزلشان مجلس روضه‌ای با حضور مردم برگزار می‌شود كه خود این محفل دیدنی و شنیدنی است. اول هر ماه هم به همراه عده‌ای كه البته مشخص نیست چه كسانی بوده‌اند، پابوس علی بن موسی(ع) مشرف می‌شدند.
برای روضه اهل‌بیت(ع)، زمان و مكان نمی‌شناخته؛ وسط غذا، دم در مغازه، كنار دریا، و هر كجا كه شما تصور كنید ایشان با روضه، خود و دیگران را تطهیر می‌كرده است.
یكی از دوستانش می‌گفت وسط غذا كه افرادی را مثلاً مهمان كرده بود، می‌گفت دست از غذا بكشید، امر می‌كرد روضه‌خوان روضه بخوان. بعد كه خوب از مهمان‌ اشك می‌گرفت، می‌گفت «حالا این غذاهاتون سرطانی رو شفا می‌ده.»

یا یكی دیگر از دوستانش می‌گفت كه وسط دریا به من گفت كه روضه بخون. گفتم حاجی اینجا! گفت می‌خوام این دریا را با یك قطره اشك بر سیدالشهدا(ع) شفاخانه‌اش كنم. و داستان‌های مفصل دیگری كه راجع به روضه‌خوانی‌های ایشان هست كه بماند.
ارادت عجیب سید محمد به اهل‌بیت(ع)، سبب شده بود كه اعتماد شدیدی به این خاندان پیدا كند تا جایی كه به قول یكی از دوستانش در معامله با اهل‌بیت(ع) و سپردن كار به آنها «اگر» در كارش نبود. می‌گفت اگر صاحب كار آنها هستند دیگر كار درست است و شرط و شروط ندارد. حتی كلام ایشان این نبود كه «برو كارت درست می‌شه»، می‌گفت «برو كارت درست شد.» سید همیشه فعل ماضی به كار می‌برد.
یكی از خاطراتی كه نقل مجلس خیلی از بازاری‌هاست و بسیاری را متأثر كرده، داستان دزدی است كه به خانه یكی از دوستانش به نام آقای فتحی می‌زند. خاطره‌ای كه خود آقای فتحی در مجلس ختم مرحوم حوله‌ای با گریه و تأثر فراوان، برای مردم تعریف كرده است.
دزدی به منزل آقای فتحی می‌زند و تمامی اسباب و اثاثیه او را جارو می‌كند. سید محمد باخبر می‌شود. قالیچه كوچكش را به آقای فتحی می‌دهد و می‌گوید: «تا اسباب و اثاثیه‌ات رو برنگردوندند این قالیچه رو برنگردون.» آقای فتحی می‌گوید 2ـ 3 روز بعد با منزلمان تماس گرفتند كه: «ما دزد وسایل منزل شماییم. نمی‌دونیم چه سری داره این وسایل. هر وقت خواستیم سراغشون بریم دست و پامون لرزید.» بعد از 2 روز قالیچه هم به صاحب اصلی‌اش برگشت. اگر می‌گفت فلان اتفاق می‌افتد، می‌افتاد و اما و اگر نداشت. این هم داستان‌های زیادی دارد كه بماند.
البته سید محمد دنبال مطرح كردن خود و مرید و دكان درست كردن نبود و با هركس كه این‌طور می‌خواست به او نزدیك شود برخورد می‌كرد.
در باب بذل و بخشش ایشان همین كافی است كه آقا پسرشان می‌گفتند كه امكان نداشت از اسباب و اثاثیه‌ای كه متعلق به ایشان است، سؤالی كنی و ایشان آن را به شما تقدیم نكند. تعبیر زیبای ایشان این بود كه «آقاجون مجرای جاری رزق الهی بود»، رزقی كه برای خودش نمی‌خواست. پول از مردم می‌آمد و از دست ایشان به دست فقرا می‌رسید.
سفره‌های اطعامش زبانزد بود. هر روز در مغازه‌اش، چند ده نفر مهمان سفره ایشان بودند كه با یاد اهل‌بیت(ع) عجین بود.
این‌گونه بود كه سید محمد، امین و معتمد و محبوب بازاری‌ها شد، به گونه‌ای كه در روز تشییعش بازار زرگرها تماماً تعطیل می‌شود. به قول یكی از دوستانش، كسانی را می‌شناختیم كه برای نزدیكان خودشان هم مغازه را تعطیل نمی‌كردند، اما واقعاً عزادار سید محمد بودند. نقل شده كه در سر هر گذر بازار، زنان و مردان مستمندی نشسته بودند و گریه و زاری می‌كردند و زبان حالشان این بود كه امروز یتیم شده‌ایم. اینها همان خانواده‌هایی بودند كه سید به آنها رسیدگی می‌كرده. رسم و آیین زیبایی كه هنوز در میان بازاری‌ها رواج دارد. البته خوبان روزگار دوست ندارند این كارهایشان عیان شود و چراكه آنها با كسی دیگر معامله كرده‌اند.
و فصل آخر ویژگی‌های سید محمد، تقید ایشان به حلال و حرام الهی و اخلاق در كسب بود. از انصاف و صداقت در كاسبی تا مدارا با مشتری، اكتفای به سود كم، پاك كردن مال با سال خمسی داشتن در اول محرم هر سال و توجه به احكام شرعی، همگی حاكی از روح تعبد به شریعت در ایشان است.
نمونه‌هایی مثل سید محمد كم نیستند، چشم باز می‌خواهد تا آنها را ببینی. بازاری‌هایی كه كاملاً عادی و بدون هیاهو مشغول به كسب و كار خود هستند و تلاش می‌كنند كه كاسبی‌شان، بندگی خدا و خدمت به خلق خدا باشد. به فرمایش قرآن رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَه وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِكْرِ‌الله‌
با اینكه خصلت كاسبی این است كه انسان را از یاد خدا غافل می‌کند اما مردانی همچنان هستند كه با كسب و كار خود، احیای امر خدا و رسول(ص) و اهل‌بیت(ع) می‌كنند. خداوند اموات ایشان را رحمت كند و احیای‌شان را برای جامعه ما حفظ كند.

دیدگاه

پاكت پول به دست فقیران می‌رساند
«علی‌اصغر عاشوری»، از جمله بازاریانی است كه ۱۱سال در بازار زرگر‌ها همسایه دیوار به دیوار سید محمد بود. او درباره سید محمد حوله‌ای می‌گوید: «‌تمام دغدغه‌اش رفع مشكلات مردم مستمند بود، تمام بزرگان بازار سراغش می‌آمدند و پاكت پول به او می‌دادند تا خودش به دست مستمندان برساند. اگر فرد فقیری از جلوی مغازه‌اش رد می‌شد او را صدا می‌زد بدون آنكه حرفی بزند پاكت پول را به او می‌بخشید.»
به نظرم نعمت بزرگی برای بازار تهران بود. زمانی كه در سال ۱۳۷۳آقا سید محمد به رحمت خدا رفت، جمعیت زیادی برای تشییع شركت كرده بودند و بازار تهران بسته شده بود.


منبع : محله من




طبقه بندی: خاطرات بیاد ماندنی،
[ جمعه 12 شهریور 1395 ] [ 12:32 ب.ظ ] [ محمودرضا خورشیدیان ] [ نظرات ]

آقا جون غم دیگران را به جان می‌خرید

آقا جون غم دیگران را به جان می‌خرید

مریم قاسمی- سبك زندگانی و‌منش برخی از آدم‌ها مثل كتاب داستان است. هر قدر صفحه‌های آن را ورق می‌زنیم و جلو می‌رویم، جذابیت آن بیشتر می‌شود. نمونه‌اش سبك زندگانی و نوع كسب و كار، كاسب عارف مسلك و...

سبك زندگانی و‌منش برخی از آدم‌ها مثل كتاب داستان است. هر قدر صفحه‌های آن را ورق می‌زنیم و جلو می‌رویم، جذابیت آن بیشتر می‌شود. نمونه‌اش سبك زندگانی و نوع كسب و كار، كاسب عارف مسلك و متدینی است كه به قول خیلی از كاسبان و بازاریان تهران، نفس حقی داشت و برای گره‌گشایی از حال گرفتاران و دردمندان لحظه‌ای آرام و قرار نداشت. در یكی از روزهای گرم ماه رمضان، راهی بازار شدیم تا با چند نفر از دوستان و رفقای قدیمی سید«محمد اصفهانی» معروف به سید محمد حوله‌ای همصحبت شویم تا با زوایای بیشتری از زندگانی این بازاری خوشنام منطقه آشنا شویم.

تا لحظه آخر نمی‌خواست كسی او را بشناسد

گفت‌وگوی ما با دوستان و رفقای قدیمی مرحوم حوله‌ای در مغازه حاج «حمید حلواچی» رقم می‌خورد. كاسبی كه از ۴۵ سال قبل تاكنون در بازار فعالیت دارد و به همین دلیل بیشتر بازاری‌ها او را می‌شناسند. البته دایی قاسم هم هست، فردی كه از قدیم و ندیم ارتباط نزدیكی با خانواده حوله‌ای داشته و می‌تواند در زمینه سبك زندگانی و نوع كسب و كار سید محمد حوله‌ای حرف‌های تازه‌ای بزند.
دایی قاسم به رسم بزرگ‌تری ابتدا سر صحبت را باز می‌كند و این‌گونه می‌گوید: «‌‌حوله‌ای یكی از بزرگان بازار بود، اما نمی‌خواهیم از او خدایی نا كرده «‌‌بت » بسازیم چون خودش در زمان حیاتش راضی به این كارها نبود. سید محمد، را كسی نمی‌توانست بشناسد و حتی در آخرین لحظه‌های زندگی‌اش، دوست نداشت كسی او را بشناسد. اما به لطف امام زمان(عج)، پرده‌ها كنار زده می‌شود تا دیگران او را بهتر بشناسند.»

گرفتارها به مغازه‌اش می‌آمدند

آقا «سید محمد» در دوران حیاتش بسیار اهل مراقبت از نفس خود بود و این موضوع باعث شده بود كه به بنده مخلص و محبوب خدا تبدیل شود و با نفس حقش بتواند گره‌ای از حال بندگان درمانده بازكند. به گفته دایی قاسم افراد بیمار، بچه‌های یتیم، گرفتاران و درماندگان جلو در مغازه آقا سید محمد می‌آمدند و او همیشه یك پاسخ برایشان داشت كه «‌‌برو كارت درست شده»، بدون هیچ حرف اضافه دیگر. روزی یكی آمد پیش آقاسید و گفت: «‌‌كرایه خانه‌ام عقب افتاده، او از لابه‌لای حوله‌هایش، مقداری پول بیرون آورد و به فرد داد و گفت: «بیا رفیق، برو درست می‌شه.»

به سرهنگ گفت روضه بخوان

حجت‌الاسلام فتحی قبل از اینكه در بستر بیماری بیفتد، در مسجد «عبدالله خان» نمازجماعت می‌خواند. او تعریف می‌كرد. كه باسید محمد صفایی داشتیم. آن وقت‌ها جمعه شب‌ها به هیئت خانگی آقای جلوه می‌رفتیم در پارك شهر. حاج «‌‌حسن خلج» هم بود. آقا سید محمد هم همیشه با ۲ الی ۳ نفر می‌آمد. وقتی آقا سید محمد، وارد خانه می‌شد، آقای خلج برایش كلی صلوات می‌فرستاد.
دایی قاسم ماجرای جالب دیگری را هم برایمان نقل می‌كند: «‌روزی در مسیر رفتن به خانه یكی از دوستان، آقا سید محمد به من پول داد تا ۲ هندوانه بخریم و با خودمان ببریم. آن موقع حاج آقا توكل حال ندار بود و وضعیت خوبی نداشت. وقتی رسیدیم آنجا، سید محمد شروع كرد به روضه خواندن، شاید ۵ نفر بیشتر نبودیم، اما آنقدر لذتبخش بود كه هنوز آن را فراموش نكرده‌ایم.»

به همه دشت می‌داد

یكی از آداب و سنت‌هایی كه در سبك زندگانی آقا سید محمد دیده می‌شود، دادن «‌‌دشت » به مردم بود. معمولاً به مداح‌ها و آخوندها ۱۱۰ تومان دشت می‌داد تا تبرك كسب و روزی‌شان شود.
دایی قاسم با اشاره به این موضوع ادامه می‌دهد: «‌روزی ۲۰۰ تومان به من داد و گفت برو رستوران اسلامی غذا بگیر. پیش خودم فكر كردم كه مگر با ۲۰۰ تومان چقدر می‌شود، غذا خرید. وقتی پول را به صاحب رستوران دادم و گفتم از طرف سید محمد آمدم، ۲۰۰ تومانی را بوسید و روی پیشانی‌اش گذاشت و به اندازه ۲ هزار تومان غذا داد. سید محمد سفارش كرده بود كه این غذاها را بین افراد نیازمند پخش كنیم. می‌گفت شاید زن حامله‌ای از بازار رد شود و بوی این غذاها به مشامش برسد، درست نیست كه با این وضعیت از بازار خارج شود.»

ماجرای ۲ هزار تومان اضافه

شاید باورش كمی دشوار باشد كه آقا سید محمد حوله‌ای در یك مغازه كوچك و كمتر از ۳‌مترمربع كار می‌كرد. داخل مغازه‌اش تنها جای ۲ قفسه حوله و پارچه وجود داشت. روزی او را دیدم كه نگران به نظر می‌رسید. گویا سر سال حساب و كتاب مغازه‌اش را جمع می‌كرد تا ببیند كسب و كارش چگونه بوده، اما آن سال به حساب خودش به جای ۱۱ هزار تومان، ۱۳ هزار تومان سود برده بود. مدام با خودش كلنجار می‌رفت كه یا خدا، این ۲ تومان اضافه برای چیست، مبادا...
كارهای آقا جون خیلی دقیق بود و حتی به كوچك‌ترین مسائل اهمیت می‌داد.  

نفس حق آقا سید گره‌گشا بود

«‌۲۶ سال قبل صاحب فرزند پسری شدم كه به تقدیر و مشیت الهی دچار بیماری قلبی بود. دكترها از او ناامید شده بودند و می‌ترسیدند كه عملش كنند. می‌گفتند اگر به اتاق عمل برود، دیگر امیدی به زنده ماندنش نیست. یك روزآقا سید را در بازار دیدم و ماجرا را برایش تعریف كردم. آقا جون رو كرد به من و به صراحت گفت: «خوب می‌شه، ناراحت نباش»، من خواستم سؤال بپرسم كه دوباره گفت: «حرف نزن» حالا آن بچه ۲۶ ساله است و خودش زن و بچه دارد. اصلاً نیازی هم به عمل و جراحی پیدا نكرد و به لطف خدا توانست سلامتی‌اش را به دست آورد.»
دایی قاسم با یادآوری این خاطره از نفس حق آقا سید محمد حوله‌ای صحبت می‌كند: «‌‌آقا جون كارش درست بود، هر‌چی كه می‌گفت، درست از آب در می‌آمد.»

حواله‌ای كه صاحبش كس دیگری بود

حمید حلواچی، از بازاریان قدیمی منطقه به شنیده‌هایش از سید «حسن اصفهانی» فرزند بزرگ سید محمد حوله‌ای اشاره می‌كند: «‌‌یكی از ویژگی‌های آقا جون، این بود كه حاضر بود، خودش چیزی نخورد، اما نان به کس دیگری برساند. آقا سید حسن فرزندشان تعریف می‌كرد كه اگر روزی مهمان خانه‌مان می‌آمد و با خودشان میوه می‌آوردند، میوه‌ها را بین مردم كوچه و همسایه‌ها تقسیم می‌كرد.»
او ادامه می‌دهد: «سید حسن در جای دیگر نقل می‌كرد كه یك شب ساعت ۱۱ حواله‌ای در خانه‌مان آوردند. وقتی حواله را به پدر نشان دادم، گفت: «‌‌‌بابا جان این مال ما نیست و‌كاری هم نداشته باش، فقط برو سر كوچه، فردی با ماشین می‌آید این حواله را به او بده. جالب اینكه وقتی سر كوچه رسیدم، یك ماشین سفید رنگ ترمز كرد و در جای خودش ایستاد و من حواله را به دست راننده رساندم.»

غم و اندوه دیگران را به دلش می‌خرید تا...

خیلی از بازاری‌ها و كسبه‌ای كه با سبك زندگی سید محمد حوله‌ای از نزدیك آشنا بوده‌اند، اعتراف می‌كنند كه او غم و اندوه دیگران را به دلش می‌خرید تا غمی را از دل دیگران دور كند. دایی قاسم در زمینه كرامات سید محمد حوله‌ای پس از رحلتش خاطره جالبی نقل می‌كند: «‌۵ الی ۶ سال قبل برای زیارت به قم رفته بودم، از خادم پرسیدم كه در این مدت خاطره‌ای، چیزی ندارید. خودش تعریف كرد كه روزی یك خانم با بچه‌ای مریض آمده بود سر قبر آقا جون و گریه می‌كرد. موقع برگشت از او پرسیدم كه‌چی شده خواهر، چرا این‌قدر ناراحتی؟ جواب داد: «‌‌شوهرم بی‌گناه در زندان است و می‌خواهند اعدامش كنند» آن زن پس از ۴۰ روز دوباره به مزار آقا جون آمد، اما با چهره خندان و بچه‌اش هم در بغلش بود. گفت شوهرش بی‌گناه بوده و آزادش كرده‌اند.»

روضه‌خوانی ۲۳ ساله در خانه آقا سید

طبق یك رسم و سنت قدیمی، مراسم روضه‌خوانی نهم هر ماه در خانه آقا سید محمد برپا می‌شود. مهمانی ساده و صمیمانه‌ای كه كارت دعوت ندارد و هر كس بیاید قدمش مبارك است. زمانی كه آقا سید محمد به رحمت خدا رفت وصیت كرد كه مراسم روضه‌خوانی تا ۱۰ سال برپا شود، به هر حال این‌گونه مراسم زحمت و مسائل خاص خودش را دارد، اما به لطف و عنایت پروردگار ۲۳ سال از این ماجرا می‌گذرد و چراغ مراسم روضه‌خوانی در خانه آقا سید محمد هنوز روشن و پر فروغ است.  یكی دیگر از همسایه‌های قدیمی آقا سید محمد حوله‌ای نقل می‌كند: «‌‌این مرد بركت محله و بازار بود. با یك سلام و علیك ساده با هم آشنا شدیم. آدم بزرگی بود و مرید هم زیاد داشت. هر وقت اذان می‌گفتند به همراه ۴ الی ۵ نفر به سمت مسجد می‌رفتند.»

بركت یك لقمه نان به اندازه یك پرس غذا

مغازه كوچك آقا سید محمد حوله‌ای برای خیلی‌ها رزق و روزی داشت. سر ناهار هر كس از جلوی مغازه‌اش رد می‌شد، او را به داخل حجره‌اش می‌كشاند و می‌گفت كه بفرما، غذا بخور. تكه كلامش این بود كه آقا جون یك لقمه بزن. شاید باور كردنی نباشد كه خیر و بركت آن یك لقمه آنقدر زیاد بود كه به اندازه یك پرس آدم را سیر می‌كرد. دست پرخیر و بركتی داشت از بخشندگی و بزرگواری این مرد هرچه بگوییم كم گفته‌ایم و نمی‌توانیم حق مطلب را به خوبی ادا كنیم. روزی یكی از كاسبان جواهر‌ساز گره‌ای سخت در كارش می‌افتد. یكی از كاسبان به او سفارش می‌كند كه پیش آقا سید برود و مشكلش را بگوید. روزی كه او پیش آقا سید رفت به او سكه ۱۰ تومانی داد و گفت: «‌‌برو كار شما درست شده، نگران نباش.»

خداحافظی با یك مرد تمام عیار

آقا سید مثل همیشه به زیارت امام رضا(ع) رفته بود و وقتی به بازار آمد همه با او سلام و علیك كردند و زیارت قبول گفتند. یادم می‌آید شاید ساعت ۲ یا ۳ بعد از ظهر بود كه از ما خداحافظی كرد و به سمت خانه‌اش رفت. شاید حدود نیم ساعت از رفتنش نگذشته بود كه زنگ زدند و خبر بدی دادند. گویا وقتی به خانه می‌رسد، عروسش كه همسر آقا سید حسن باشد، در خانه را باز می‌كند و... دایی قاسم این ماجرا را این‌گونه برایمان تعریف می‌کند: «‌‌عروس خانواده، بعد‌ها تعریف کرد وقتی زنگ خانه را زدند، دیدم كه آقایی با شال سبز در كنار آقا سید محمد ایستاده است. آن وقت من روسری بر سر داشتم تا رفتم چادر سركنم و برگردم، دیگر آن مرد را ندیدم، اما آقا سید در گوشه‌ای از حیاط به خواب رفته بود.»
در مراسم ختم آقا سید محمد حوله‌ای، بازار تهران تعطیل شده بود و مسجد سید عزیز‌الله‌خان مملو از جمعیت بود و سرانجام این مرد سراپا خوبی به دست اهالی و شهروندان تشییع و در شهر مقدس قم به خاك سپرده شد.

منبع: همشهری محله




طبقه بندی: خاطرات بیاد ماندنی،
[ جمعه 12 شهریور 1395 ] [ 11:55 ق.ظ ] [ محمودرضا خورشیدیان ] [ نظرات ]

با سلام و درود بر ارواح مطهر اهل بیت عزیز و امامزادگان گرامی

الحمدالله رب العالمین. خدای را شکر و سپاس می گویم که توفیق خادمی حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) را به حقیر عطا نمودند. امروز چهارشنبه 10 شهریور ماه 1395 مصادف با 28 ذی القعده 1437 هجری قمری افتخار پیدا نمودم که کارت شناسایی حرم و نیز معرفی اولیه جهت خدمت در آن آستان مقدس را پیدا نمایم. الحمدالله. مقرر گردید اولین شیفت را روز جمعه مصادف با شهادت امام جواد (ع) در حرم باشم. الحمدالله
انشالله خداوند در همه حال مراقب ما باشد.

[ چهارشنبه 10 شهریور 1395 ] [ 01:35 ب.ظ ] [ محمودرضا خورشیدیان ] [ نظرات ]

Top of Form

 

همراه رفیق قدیمی آقا سید محمد:

به همه كمك می‌كرد، حتی اگر نمی‌شناخت


 یكی از افرادی كه سال‌ها با مرحوم آقا سید «‌محمد حوله‌ای‌» همراه بود و اطلاعات خوبی از سبك زندگی و چگونگی ارتباط او با مردم كوچه و بازار دارد، «‌حسین صالحی» است كه برای ساعتی مهمانش شدیم تا او چند خاطره شنیدنی از آقا سیدمحمد اصفهانی(حوله‌ای) نقل كند.

 

 خانه‌ای كه فروش نمی‌رفت

روزی یكی از اهالی آمده بود پیش آقا سید تا كمكش كند. می‌گفت كه مدت‌هاست خانه‌اش به فروش نمی‌رسد و بنابراین خانواده‌اش بلاتكلیف شده‌اند. آقا سید محمد به او سفارش كرد به امامزاده زید(ع) برود و ۲ ركعت نماز بخواند و به امامزاده بگویدكه آقا سید محمد، من را فرستاده است. بنده خدا هم این كار را كرده بود و بعد از زیارت و خواندن ۲ ركعت نماز، پیام آقا سید را به امامزاده زید(ع) گفته بود. فردای آن روز خبری آورد كه خانه‌اش را فروخته و حالا می‌خواهد خانه‌ای بخرد، اما‌گیر نمی‌آورد. همان موقع دوباره یاد حرف آقا سید محمد می‌افتد و برای زیارت به حرم امامزاده زید(ع) می‌رود و خواسته‌اش را مطرح می‌كند و چند روز بعد مشكلش حل می‌شود.

 

خرید دستنبو و درمان كودك بیمار


پدر سید محمد حوله‌ای، حاج عباس زغالی نیز دارای كرامات زیادی بود. آیت‌الله ‌جباری، پیشنماز مسجد محمدی تعریف می‌كرد كه روزی با دختر كوچكم در كوچه با آقا سید عباس برخورد كردیم دخترم بیمار بود و تب زیادی داشت. به من گفت برو یك دستنبو بخر و یكی از اتاق‌های خانه را برای من خالی كن. یك ساعتی داخل اتاق خلوت كرده بود و با خدا راز و نیاز می‌كرد. بعد از اتاق بیرون آمد و گفت این دستنبو را به بچه بده تا بخورد. آن دختر بچه كه حالا ازدواج كرده، از آن زمان تا به حال یكبار پیش پزشك نرفته است.

شوخی پسر با پدر  در راه قبرستان


آقا سید محمد، خیلی اهل زیارت حرم اهل‌بیت(ع) بود و در طول زندگی‌اش بارها به قم و مشهد رفت. یكی از دوستان تعریف می‌كرد كه در یكی از این سفرها كه با آقا سید محمد به قم رفته بود، صحنه عجیبی دیده بود. تابستان بود و هوا بسیار گرم. آقا سید محمد، در مسیر رسیدن به مزار پدرش به شوخی گفت: «‌بابا جان، ما توی این گرما آمده‌ایم اینجا مهمان تو شده‌ایم، نمی‌خواهی یك بستنی مهمانمان كنی؟!»
باور كردنی نبود كه هنوز به مزار آقا سید عباس زغالی نرسیده بودیم كه یك نفر زائر با یك سینی پر از بستنی كنارمان رسید و به هر كدام از ما بستنی داد و گفت برای شادی امواتش فاتحه بخوانیم.

عقیده داشت مؤمن باید خوشرو باشد


در بازار یك كاسب آذری زبان بود كه مداح بود و به قول معروف نوكر امام حسین(ع) بود و در مناسبت‌های گوناگون مداحی می‌كرد. خودش تعریف می‌كرد كه روزی با سید محمد رفته بودند مشهد. هنوز به حیاط صحن امام رضا(ع) نرسیده بودند كه آقا سید رو كرد به او و گفت كه حسین همین‌جا بنشین و بخوان. كاسب آذری زبان هم بهانه می‌گیرد كه آقا سید چرا اینجا؟ برویم داخل حرم بعد می‌خوانم. آقا سید محمد هم لبخندی می‌زند و به او می‌گوید كه اینجا بخوان و خواسته‌ات را داخل حرم بگیر! او در عین حال كه فردی مقید و دین‌دار بود تلاش می‌كرد كه دوستان و نزدیكان خود را به نوعی شاد كند حتی با یك لبخند. عقیده داشت كه مؤمن باید خوشرو باشد. یادم می‌آید كه در بازار یك بزاز بود كه به شعر و شاعری علاقه زیادی داشت. روزی به خانه سید محمد آمد تا چند شعر بخواند. آن روز این كاسب
۲ تا ۳ بیت شعر بلند خواند كه حوصله همه سر رفت. بعد آقا سید خواست كه فضا را كمی عوض كند تا همه از خستگی در بیایند لبخندی می‌زند و می‌گوید: «اكبر آقا این شعرها به درد عمه‌ات می‌خورد. یك چیزی بخوان كه ما بفهمیم!‌»

 

نایاب و پاک سیرت بود


خانه ما در نزدیكی خانه آقا سید محمد بود و همیشه روضه‌شان می‌رفتیم. یكی از بچه‌های هیئت تعریف می‌كرد كه حدود
۳۰ سال قبل چك داشتیم و پولمان برای پاس كردنش كم بود. پیش آقا سید محمد رفتیم تا مشكلمان را بر طرف كند. او ما را پیش یك كاسب دیگر فرستاد و گفت به او بگویید كه از طرف «‌سید محمد» آمده‌اید و به حساب آقا سید به شما پول بدهد. این ماجرا باعث شد تا گره از كارمان باز شود. با اینكه آقا سید محمد تا آن روز ما را ندیده بود، ضامن‌مان شد تا بتوانیم كم و كسری چك را جفت و جور كنیم و به دردسر نیفتیم. این‌طور آدم‌ها نایاب هستند اگر حالا در بازار تهران بگردید، دیگر مثل آقا سید محمد پیدا نمی‌كنید. آدم خیّر و پاك سیرتی كه فقط برای رضای خدا زندگی كرد و در ذهن اهالی ماندگار شد.

به روزی‌اش قانع بود


بدون تعارف پرداختن به نوع كسب و كار و ‌منش این افراد در جامعه جای كار زیادی دارد هر بخش از زندگانی این افراد یك داستان پند‌آموز است. مثلاً آقا سید محمد حوله‌ای به روزی‌اش قانع بود و هیچ‌وقت بیش از آن چیزی كه خدا روزی‌اش قرار داده بود، نخواست.

یادم می‌آید كه از كنار مغازه‌اش عبور می‌كردم برای دقایقی داخل دكانش شدم. آن روز آقا سید محمد به من گفت اگر ۱۰ هزار تومان كاركنم، می‌روم خانه. او مغازه‌اش را ساعت ۹ باز كرده بود و تا ساعت ۱۰ و نیم، ۱۰ هزار تومان كار كرده بود و می‌خواست مغازه‌اش را ببندد و به خانه‌اش برود، گفتم آقا سیدكجا؟ جواب داد كه روزی من امروز ۱۰ هزار تومان است كه گرفتم.»
او مال و منال زیادی نداشت. یك خانه كوچك و فسقلی كه چند نفر به زحمت داخل آن جا می‌شدند و یك جفت گیوه ساده. اما دل بزرگی داشت و تا لحظه آخر زندگی‌اش خیر و بركات زیادی برای بازاری‌ها و اهالی داشت.

خیلی‌ها از این روضه‌ها حاجت گرفتند


در سبك زندگانی آقا سید محمد حوله‌ای «دعا» در حق مردم و توسل به ائمه اطهار(ع) جایگاه ویژه‌ای داشته است. مراسم روضه خانگی نهم هر ماه كه به نیت حضرت امام جواد(ع) بر پا می‌شود، از آن دست برنامه‌هایی است كه مردم كوچه و بازار با آن خاطره دارند. سفره‌ای ساده در این مراسم روضه‌خوانی پهن می‌شود كه مردم نگاه تبرك به آن دارند. به گفته اهالی تا به حال خیلی‌ها از این روضه‌ها حاجت گرفته‌اند. جالب اینكه همه شهروندانی كه در مراسم روضه‌خوانی نهم هر ماه شركت می‌كنند همه از اهالی و كسبه نیستند، تعدادی از آنها از نقاط دور و نزدیك تهران به اینجا می‌آیند تا بتوانند از حال و هوای معنوی و روحانی این مراسم استفاده كنند.

محمدرضا احیا‌داران، مداح اهل‌بیت(ع) از حال و هوای روضه‌های خانگی سید محمد حوله‌ای می‌گوید
بركت 7 ریالی روضه‌خوانی سید

 «محمدرضا احیاداران»، مداح اهل‌بیت(ع) از جمله كسانی است كه سال‌ها در روضه خانگی مرحوم سید محمدحوله‌ای شركت داشته و به اجرای مراسم روضه‌خوانی پرداخته است. پدر و پدر بزرگش از چله‌نشینان حرم شاه عبدالعظیم(ع) بوده‌اند. محمدرضا از نوجوانی همپای پدر در جلسات روضه‌خوانی و دعای كمیل شهرری حضور پررنگی داشته است. احیاداران به همراه مرحوم فیروزی، از جمله مداحانی بودند كه در مراسم شب هفت سید محمد حوله‌ای مسجد سید عزیز‌الله ‌به منبر رفتند.

 

برو خرج زندگی كن


حاج محمدرضا درباره روضه‌خوانی در منزل سید محمد حوله‌ای می‌گوید: «قبل از پیروزی انقلاب اسلامی به مراسم روضه‌خوانی در منزل سید محمد حوله‌ای دعوت می‌شدم، سید اغلب با سادگی می‌گفت كه محمد جان دعوتی، حتماً بیا. در رفتار با مردم و مداحان ساده برخورد می‌كرد. همه نوع شخصی در مجلس روضه‌خوانی سید حضور داشت. هر بار 5 تا 10 دقیقه منبر می‌رفتم. سید محمد 7 ریال كف دستم می‌گذاشت و می‌گفت كه برو خرج زندگی كن. همیشه هم یك 2 ریالی و یك 5 ریالی بود. 30 سال پیش یكبار مرا به مجلس ذكر صلوات بازارچه نایب‌السلطنه دعوت كرد. صبح پنجشنبه بود. بعد از منبر هرچقدر چشم گرداندم سید را در مجلس روضه‌خوانی ندیدم. صاحب مجلس بعد از پایان مداحی 10 تومان كف دستم گذاشت قبول نكردم. گفتم نمی‌گیرم تا سید محمد حوله‌ای دشت بدهد. سید نیامد و از مجلس روضه خارج شدم، در بین راه به او برخوردم. پس از سلام و احوال پرسی گفت: منبر رفتی گفتم: بله آقا سید رفتم و روضه را خواندم، اما صاحب مجلس 10 تومان داد نگرفتم. دست شما بركت دارد. با لبخندی گفت كه خوب كردی مؤمن، این 7 ریال بركت دارد آن را خرج زندگی‌ات كن. راست می‌گفت، این 7 ریال بركت زندگی بود ، 10 تومان كجا و 7 ریال كجا.»

 

 

 بدهی را تسویه كردند


سید محمد حوله‌ای بدون آنكه بپرسد كیستی و چرا سراغ من آمدی اغلب مشكلات مردم را رفع و رجوع می‌كرد. احیا‌داران، مداح اهل‌بیت(ع) درباره مراجعه مردم برای رفع نیازهایشان به سید خاطره دیگری را برایمان نقل می‌كند: «یكی از عطار‌های حوالی مسجد ابوالحسن(ع) میدان 17 شهریور، به نام حسین آقا روایت می‌كرد كه یكی از دوستان دچار مشكل مالی شده بود و از كسی طلبی داشت ولی پس نمی‌داد. گفتم برویم پیش آقاسید محمد حوله‌ای شاید حل شود. صبح روز نهم ماه قمری به روضه‌خوانی منزل ایشان رفتیم، هركس به اندازه توانش داخل سفره غذایی آورده بود از برنج مانده بگیر تا گوشت كوبیده آبگوشت و پنیر. بعد از تمام شدن روضه و خوردن غذا سراغ سید رفتیم و ماجرای گرفتاری را گفتیم و تقاضا كردیم سید دعایی بكند. با شوخ‌طبعی گفت كه نمی‌دانم چرا همه گرفتاری‌ها را به من می‌گویند. اما برو ان‌شاءالله درست می‌شود. همین شد بعد از 2 هفته از دوستم پرسیدم ماجرا حل شد. با ناباوری گفت: بدهی را تسویه كردند! با توجه به برآورده شدن حاجتمان چند‌كیلو قند خریدیم و بردیم مراسم روضه‌خوانی سید.»
او در ادامه روایت می‌كند: «یكبار در مراسم ولادت یكی از ائمه اطهار(ع) هریك از مداحان دوخط شعر خواندند و از منبر پایین آمدند، در همین حین یك از آقایان بسته‌ای حاوی اسكناس را به سید داد و او هم بدون آنكه داخل بسته را نگاه كند كنار خودش گذاشت. نمی‌دانم اسكناس‌ها چقدر بود اما به نظر مبلغ زیادی می‌آمد. یكی از مداحان جمع سرهنگی بود كه 2 خط شعر خواند و بعد از آن به سمت سید رفت. سید هم طبق معمول به مداحان دشت می‌داد دست كرد از جیبش 7 ریال در آورد و داد دست سرهنگ. سرهنگ پول را نگرفت وگفت: اگر می‌شود پاكت پول را بدهید. سید حوله‌ای، بدون آنكه داخل پاكت را نگاه كند بسته پول‌ها را به سرهنگ داد. سید اهل مال و منال نبود. البته این موضوع به تربیت خانوادگی و دینی او برمی‌گردد. ایشان پسرسید عباس هاشمی تهرانی معروف به زغالی است که در بازار تهران جایگاه معنوی خاصی دارند.»

 

بعداً حساب می‌كنیم


احیاداران با اشاره به كمك‌های سید به نیارمندان می‌گوید: «یك روز مقابل بازارچه نایب‌السلطنه به سید برخوردم بعداز چاق سلامتی، ناگهان مردی سراسیمه از راه رسید و با التماس گفت: سید دستم به دامنت، زنم در بیمارستان بستری است و می‌خواهد فارغ شود، اما یك ریال پول ندارم، تو را به خدا كمكم كن. مانده بودم سید چه می‌كند؟ در همین حین یك اتومبیل شورولت آخرین سیستمی از باند مخالف خیابان 15 خرداد رد می‌شد. سید با دست اشاره‌ای كرد. چند لحظه بعد صاحب اتومبیل كه مرد موقری بود، بعداز گردش به سمت ما آمد و از اتومبیل پیاده شد. قیافه طرف نشان می‌داد بازاری باشد، بعداز سلام و علیك گفت: فرمایشی است آقا سید؟ سید جواب سلام داد و گفت: حاجی 6 هزار تومان به این آقا فوری بده. لازم دارد. بعداً حساب می‌كنیم. مرد بازاری بدون معطلی اسكناس‌های درشتی درآورد و داد دست شخص نیازمند. سپس سید با مرد متمول خداحافظی كرد. آن مرد با خوشحالی به سمت بیمارستان بازرگانان دوید چون فاصله‌ای با بازارچه نایب‌السلطنه نداشت. سید در آن زمان اصلاً نپرسید آقا كی قراره پولت را پس بدی؟ یا آن بازاری از سید نپرسید برای چه 6 هزار تومان پول یامفت بدهم، آن هم زمانی كه 6 هزار تومان پول زیادی بود. حتی می‌توانست بگوید ندارم و خلاص، ولی‌گویی خدا تیر و تخته را به هم جوش داد. طبعاً این نوع رفتارها از یك بنده خالص خدا بر می‌آید كه بتواند همزمان وسیله‌ای برای خیرات و مبرات مردم باشد.»

 روایت سید عباس زغالی


 احیا‌داران درباره سید عباس زغالی پدر سید محمد حوله‌ای به نقل خاطره‌ای كه شنیده می‌پردازد و می‌گوید: «سید عباس زغالی هر صبح 4 الی 5 بسته زغال را روی دوش می‌انداخت و در بازار خیاط‌ها جنب امامزاده زید(ع) می‌گرداند. اگر خیاطی برای اتوی چدنی زغال نیاز داشت از او زغال می‌گرفت. سید عباس همیشه دستمالی را باز می‌كرد تا خیاط‌ها پول را داخل آن بریزند و دست به پول نمی‌زد. حاج حسین خرازی، نقل می‌كرد در نوجوانی شاگرد خیاط بودم و با یكی از بچه‌های محله‌مان بازار می‌رفتیم. اوستای دوستم 20 هزار تومان پول داخل جعبه كفش قرارداد تا به بانك ملی ببرد. دوستم بدون آنكه حواسش به پول‌ها باشد در بازار با انجیر فروش دوره‌گردی مواجه شد و انجیر خرید. بعد از خوردن انجیر، هر قدر دنبال جعبه كفش گشت پیدا نكرد. بعد از آن از ترس اوستا به خانه رفت و چپید زیر پتو. از صبح تا عصر گریه كرد. شب به خاطر نگرانی اوستا، سراغش را گرفتم گفت كه پول‌ها را دزدبرده! گفتم: فردا بریم سراغ سید عباس زغالی. فردا زودتر از اوستا به بازار خیاط‌ها رفتیم و منتظر سیدعباس شدیم، بعداز آمدن سید عباس، سلامی كرده و گفتیم: دعا كن گرفتاریمان حل شود. سید عباس زغالی گفت كه مردم جعبه پولشان را بازار آهنگران جا می‌گذارند و می‌گویند دعا كن! شب ماجرا را به مادرش گفت و فردایش همراه مادرش راهی بازار آهنگران شدند و از مغازه‌داران درباره جعبه كفش پرسیدند و در نهایت صاحب یكی از مغازه‌ها از یافتن جعبه كفش خبر داد. پسرك شتابزده جعبه را گرفت و داخل آن را نگاه كرد، حتی یك ریال هم كم نشده بود!»


راز «سید محمد حوله‌ای»

 

از در بازار كفاشان امامزاده زید(ع) بازار تهران كه خارج شدم، قاب عكسی از دوران جوانی مرحوم سید محمد حوله‌ای در كنار بساط یك دكاندار توجهم را جلب كرد. از پیرمرد صاحب مغازه پرسیدم با این مرد چقدر آشنایی ‌داری؟ ‌گویی سال‌هادر انتظار همین سؤال بود. برایم از آن‌روزها گفت؛ از روزهایی كه فرستادگان آقا سید به این امامزاده می‌آمدند تا با «رمز سید حوله‌ای» حاجت بگیرند. بازار تهران، آقا سید محمد حوله‌ای را خوب می‌شناسند، آنقدر كه قدیمی‌ها ترجیح می‌دهند عكس این نامدار را به سینه دیوار نصب كنند، یادش كنند و خاطراتش را مرور كنند. سید محمد حوله‌ای را مردم ما نمی‌شناسند اما بازار تهران و در میان قدیمی‌های این بازار، سید محمد و پدرش مرحوم سید عباس زغالی شهرتی ماندگار در قلب‌ها و یادها دارند. مردی كه همه زندگی‌اش «خدمت» بود و «معنویت». گشودن راز سید محمد حوله‌ای در بازار تهران خیلی سخت نیست. از فلان آیت‌الله ‌تا دكاندار و كارگر بازار، بسیاری هستند كه تنها دنبال گوش جان هستند تا از اسرار آقا سید محمد بگویند. و اما این سینه سخن به جرقه‌ای چنان شعله می‌كند كه تا مدت‌ها شنونده، گرمی‌اش را بر قلب و ذهنش احساس می‌كند. سید محمد حوله‌ای كه بود؟ رمز و راز سید محمد چه بود؟ این مرد كه بود كه نامش گره‌گشا بود؟ چرا سراغش رفته‌ایم؟ چرا تا امروز اسمی از این بزرگ نبوده است؟ ما هم تلاش كردیم در این ویژه‌نامه به همین پرسش‌ها پاسخ دهیم.
سید محمد حوله‌ای در بازار تهران دكان محقری داشت كه حوله و پارچه می‌فروخت. اما كنار این بساط ساده و بی‌آلایش دریایی از كرامات بود. مردم برای ادای قرض و دین و گرفتن شفای بیمار و رفع بسیاری از حاجات خدمت سید محمد می‌رسیدند. اما این همه بزرگی سید محمد نبود.
 به‌طور خلاصه و گذری سید محمد حوله‌ای را باید در 3 ویژگی آشكار دید.
یكم: بزرگی این آدم به زندگی عادی‌اش بود. مثل مردم و در كنار مردم زندگی می‌كرد. روابطی گسترده با همه مردم داشت و بین‌شان و شبیه خود مردم سلوك داشت و زندگی می‌كرد. طوری كه نزدیكان سید محمد تصور هم نمی‌كردند كه روزگاری برسد كه نام این آدم، قسم بازاری‌های قدیم باشد. بزرگی این آدم به معمولی بودنش بود.یك زندگی ساده مثل همه مردم با روابطی ساده‌تر از آن با مردم عادی.
دوم: بسیار اهل خدمت و مردم‌داری بود. بسیار اهل دستگیری بود. بسیار كریم بود و به قول دوستانش دست بده داشت. یكی از شهرت‌های سید محمد این بود كه همه از او یادگاری داشتند. دوست داشت ببخشد. دنبال بهانه‌ای بود برای بخشش. هرچه داشت می‌بخشید.
سوم: بسیار اهل بكا بود. گریه و روضه همه زندگی‌اش بود. به هر بهانه‌ای بساط روضه راه می‌انداخت. فرقی هم نمی‌كرد كجا باشد و چه وقت از روز و كار باشد. جلوی در مغازه‌اش روضه می‌گرفت سر سفره غذا و یا در جمع‌های دوستانه و حتا سفر سیاحتی هم كه می‌رفت بساط روضه و اشكش فراهم و سفره مرثیه خوانی‌اش همیشه گسترده بود.
ما از رابطه سید محمد حوله‌ای با ذوات مقدسه بیش از این ظواهر در دست نداریم، اما هرچه بود چنان قدرت معنوی به سید محمد عطا شده بود كه كوهی از اعتماد به دریای كرامت و جود اهل‌بیت سلام‌الله‌علیه اجمعین بود. قدرتی كه همه سر و اسرار سید محمد حوله‌ای در آن جمع شده بود. او با این‌قدرت اعتقاد و اعتمادش كرامت‌ها داشت كه باید از اهلش شنید. شنیدن نامی از این بزرگان در بازار تهران وجود هویتی ما را سراسر و مملو از شور و شعف و غرور می‌سازد. یادكردن و الگوقرار دادن از این مفاخر كه هم‌نسل ما هستند و در نزدیكی ما زیست كردند و شبیه مردم عادی زندگی می‌كردند، جامعه‌ساز است. روح آن مرحوم شاد. ان‌شاءالله كه توانسته باشیم در راه اعتلای فرهنگ بازاری مسلمان و انقلابی و كاسب حبیب‌الله ‌گامی برداشته باشیم.

 

 

 

پاكت پول به دست فقیران می‌رساند

 

«علی‌اصغر عاشوری»، از جمله بازاریانی است كه ۱۱سال در بازار زرگر‌ها همسایه دیوار به دیوار سید محمد بود. او درباره سید محمد حوله‌ای می‌گوید: «‌تمام دغدغه‌اش رفع مشكلات مردم مستمند بود، تمام بزرگان بازار سراغش می‌آمدند و پاكت پول به او می‌دادند تا خودش به دست مستمندان برساند. اگر فرد فقیری از جلوی مغازه‌اش رد می‌شد او را صدا می‌زد بدون آنكه حرفی بزند پاكت پول را به او می‌بخشید

به نظرم نعمت بزرگی برای بازار تهران بود. زمانی كه در سال ۱۳۷۳آقا سید محمد به رحمت خدا رفت، جمعیت زیادی برای تشییع شركت كرده بودند و بازار تهران بسته شده بود.



آقا سید اهل دنیا نبود


سید«احمد دریاباری»، از همسایه‌های مرحوم حوله‌ای دربازار صحاف‌ها درباره سبك كسب و کار حاج‌محمد توضیح می‌دهد: «‌ارتباط خوبی با مشتری برقرار می‌كرد. هر مشتری كه با او برخورد داشت در یك نگاه جذب گفتار او می‌شد. در كسب و كار، حلال و حرام را رعایت می‌كرد و نمی‌گذاشت لقمه حرام به زندگی‌اش وارد شود. در گفت‌وگو با مشتری با اخلاق و منصف بود و به هیچ‌وجه گران‌فروشی نمی‌كرد. زمان اذان و نماز به مدت یك ساعت كارش را تعطیل می‌كرد و برای اقامه نمازجماعت بیشتر به مسجد حاج عبدالله می‌رفت. برخلاف سایر بازاریان تهران، كركره مغازه‌اش را پایین نمی‌كشید و تنها پارچه‌ای روی اجناس می‌انداخت. مغازه‌اش به سبك معماری قدیم و دارای طاق و گنبد بود. سید محمد اصلاً اهل این دنیا نبود! اغلب مردم دردمند برای تأمین جهیزیه، وام ازدواج و درمان بیماری به او مراجعه می‌كردند و او هم آنها را بی‌جواب نمی‌گذاشت و هر آنچه در توان داشت در طبق اخلاص می‌گذاشت و تقدیم مردم نیازمند می‌كرد. در برخی موارد مراجعه‌كنندگان برای تبرك از او لیوان آبی می‌گرفتند تا با نفس گرم و حق آقا سید، گرفتاری و بیماری‌شان را درمان کنند.


خانه‌دار شدن با وساطت حوله‌ای


حجت‌الاسلام «سعید مرادزاده»، مدیر آستان مقدس امامزاده زید(ع) درباره وساطت سید محمد حوله‌ای برای خانه دارشدن شخصی می‌گوید: «‌امامزاده زید(ع) دارای كرامات بسیاری است كه صاحبخانه شدن فردی با وساطتِ سیدمحمد حوله‌ای از جمله آنهاست

فردی از سیدمحمد حوله‌ای، از عرفای نام آشنای بازار تقاضای دعا و ذكری می‌كند تا به واسطه آن، صاحبخانه شود. سید محمد می‌گوید: «‌به آستان امامزاده زید(ع) برو، سلام مرا برسان ودرخواستت را بگو. آن فرد روز بعد، خطاب به امامزاده زید گفت: «سیدمحمد حوله‌ای، سلام می‌رساند. او را واسطه قرار داده‌ام تا صاحب خانه 50‌ـ 60 متری شوم

پس از مدتی، او صاحبخانه شد و برای عرض تشكر، نزد سیدمحمد حوله‌ای رفت و ماجرا را بازگفت. سید از او پرسید: «‌چرا تقاضای خانه 120 متری نكردی. مرد پاسخ داد كه خجالت كشیدم. سید محمد گفت كه هنوز این بزرگواران را نشناخته‌ای، تقاضای تو به اندازه ظرفِ وجودت بود



۱۱۰ تومان آقاسید برای من بركت داشت


پیشنماز مسجد علی‌بن‌موسی الرضا(ع) درباره شخصیت مرحوم سیدمحمد حوله‌ای می‌گوید: «‌ایشان در بازار صحاف‌ها كه حالا به بازار زرگرها تغییر پیدا كرده، مغازه‌ای برای فروش حوله‌، لباس احرام حج و پارچه داشت. ۳۵ سال پیش در مراسم روضه‌خوانی در منزلش كه روبه‌روی مسجد سنگی قرار داشت با او آشنا شدم. نهم هر ماه قمری به همراه سایر علاقه‌مندان در این مجالس روضه‌خوانی شركت داشتم و در اغلب این برنامه‌ها منبر می‌رفتم. هربار كه در روضه‌خوانی امام جواد(ع) شركت می‌كردم، بعد از منبر به نیت نام امیرالمؤمنین(ع)، ۱۱۰ تومان به‌عنوان تبرك می‌داد كه واقعاً برای من مایه بركت بود. هر وقت این مبلغ اندك را از آقا سید دشت می‌گرفتم همان روز، به لطف خدا رزق و روزی‌ام بیشتر می‌شد. آن وقت‌ها، اغلب مردم محله و بازاریان درمراسم روضه‌خوانی خانگی او شركت داشتند

حاج آقا شمس، درباره ارتباط مرحوم سید محمد حوله‌ای با مردم و كمك به نیازمندان می‌گوید: «‌گاه گداری كه از مقابل مغازه ایشان عبور می‌كردم، می‌دیدم كه اغلب نیازمندان برای رفع حاجتشان سراغ ایشان می‌آمدند. شاید این كمك‌ها آنچنان زیاد نبود، اما كار‌ساز بود. هرچند سواد و تحصیلات آقاسید بالا نبود، اما به واقع دریایی از معرفت و كمال را در خود داشت. او در قید و‌بند مال دنیا نبود و هر آنچه به او می‌دادند می‌بخشید، یادم هست یكی از اهالی اصفهان به‌عنوان سوغات، برایش مقداری آجیل آورده بود، همان لحظه كسی را صدا زد و سوغاتی را به او هدیه داد. در كسب و كار، مراعات حلال و حرام را می‌كرد. در سلام و علیك بر مردم پیشی می‌گرفت. در سخن گفتن رُك‌گو و صریح اللهجه بود و ابایی از بیان سخن حق نداشت. زمانی كه به رحمت خدا رفت مردم بسیاری برای تشییع پیكر او آمده بودند


هیچ‌گاه لقمه حرامی وارد زندگی‌اش نكرد


«رضا حسینی خبازی»، از بازاریان راسته حراج‌هاست. از آن دسته بازاریان قدیمی كه خاطراتی از «سیدمحمد حوله‌ای» به خاطردارد. حسینی از سید به جز نیكی و صداقت چیزی ندیده است. او كه فروشنده پوشاك در بازار است درباره ویژگی‌های اخلاقی سیدمحمد حوله‌ای می‌گوید: «‌سال‌ها با هم رفیق بودیم. حتی خانواده‌هامان با هم رفت و‌آمد داشتند. خدا بیامرز مرد صادق و سالمی بود. به گفته دوستان بازاری‌ام، اهل كرامات بود و در بین مردم نفس گرمی داشت. هیچ‌گاه در زندگی‌اش و حتی بازار به كسی دروغ نگفت. برخی می‌گفتند همیشه خودش را برای مرگ آماده كرده بود و كفنش را زیر بغل داشت. خدابیامرز، پدر بزرگوارش، «‌سید عباس زغالی» نیز مرد لوطی مسلك و اهل دلی بود كه در بازار تهران لنگه نداشت. سید محمد حوله‌ای، لوطی‌گری را از پدرش به ارث برده بود. از این‌رو به فقرا و مستمندان كمك می‌كرد. با آنكه درآمد چندانی از مغازه حوله‌فروشی نداشت، اما سرمایه اجتماعی و معنوی خوبی در بین بازاریان تهران پیدا كرده بود. اغلب بازاریان متمول كمك‌های مالی خود را در اختیار آقا سید قرار می‌دادند تا به دست نیازمندان برساند. ایشان به كسب و رزق حلال بسیار مقید بود و هیچ‌گاه لقمه حرامی را به زندگی‌اش وارد نمی‌كرد.» او با اشاره به خاطره‌ای از سفر به مشهد مقدس همراه با حوله‌ای می‌گوید: «‌یك بار در سفر مشهد همسفر سید محمد شدیم. بازاریان دور حرم در مشهد و تعدادی از زوار امام رضا(ع) و آنهایی كه او رامی‌شناختند به او احترام می‌گذاشتند. یادم هست به اعتبار معنوی ایشان، ما را به هیئت‌های مذهبی مشهد دعوت می‌كردند و اغلب مراجعان از او التماس دعا داشتند. در طول سال‌ها رفاقت با او شاهد بودم كه كمتر كسی دست خالی از مغازه سید محمد حوله‌ای خارج شود. سید محمد اغلب در مسجد حاج عبدالله و سید عزیز‌الله‌نماز می‌خواند و در مراسم روضه‌خوانی بازار مشاركت داشت. گاهی به مسجد بزازها هم سرمی زد، اهل نماز اول وقت بود و رفتار لوطی منشی داشت. در ارتباط با مشكلات مردم صریح اللهجه بود و در مورد رفع مشكلات مردم به قولش وفادار بود

بر گرفته از محله من.»




طبقه بندی: خاطرات بیاد ماندنی،
[ یکشنبه 7 شهریور 1395 ] [ 07:35 ق.ظ ] [ محمودرضا خورشیدیان ] [ نظرات ]
عکس حقیر و اولیای خدا حاج آقای شعبان زاده (قم بلوار عمار یاسر نبش چهارم عسل فروشی رویال)





طبقه بندی: خاطرات بیاد ماندنی،
[ پنجشنبه 3 تیر 1395 ] [ 06:55 ب.ظ ] [ محمودرضا خورشیدیان ] [ نظرات ]

عکس حقیر و عارف بالله حاج آقا مجتبی قزوینی (آدرس تهران میدان قیام نبش کفش ملی)



طبقه بندی: خاطرات بیاد ماندنی،
[ پنجشنبه 3 تیر 1395 ] [ 06:45 ب.ظ ] [ محمودرضا خورشیدیان ] [ نظرات ]

با سلام و عرض ادب . خداوند توفیق نمود که شب تولد مولای متقیان امام علی (ع) جهت زیارت امام رضای عزیز عازم مشهد مقدس شویم. بعدالظهر چهارشنبه ساعت 18 از محل شرکت به سمت مشهد مقدس حرکت نمودم. طبق قراری که با یکی از دوستان داشتم ابتدا حقیر می بایستی به سمنان می رفتم و سپس به همراه ایشان که از خدام حضرت می باشند عازم مشهد مقدس می شدیم. ساعت 22 شب به سمنان رسیدم و در محلی ایشان را ملاقات نموده و با ماشین شخصی حرکت نمودیم. نماز صبح را قبل از نیشابور خواندیم و حدود ساعت 6 صبح به حرم رسیدیم. از بسط شیخ طبرسی وارد شدیم. و از صحن آزادی (پایین پای حضرت) وارد حرم گشتیم. زیارتنامه حضرت را روبروی قبر مطهر خواندیم. و سپس به کنار قبر مطهر رفتیم و ادامه زیارتنامه و دعا را بجای آوردیم. دوستان و خانواده را در این روز عزیز دعا نمودیم و روز تولد پدر عزیزشان را به حضرت امام رضای عزیز تبریک و تهنیت گفتیم. لذت زیارت امام رضای عزیز ، انسان را پر از شعف و نشاط می نماید که شما عزیزان طعم آن را چشیده اید. بعد از زیارت به محل شیفت خود در دارالقرآن رفتیم. ابتدا مراسم جاروکشی دارالقرآن الکریم را انجام دادیم که بسیار لذت بخش بود و سپس یکی از دوستان در مدح مولایمان امام علی (ع) مدیحه سرایی نمودند که شوری زیاد به جان همه ما انداخت. بعد از مراسم صبحانه خوردیم و به محل شیفتهای خود رفتیم. یکی از دوستان که از اساتید دانشگاه بوده و خادم حضرت نیز می باشند قبل از سفر با حقیر تماس گرفته بودند و در حرم قرار گذاشته بودیم همدیگر را ببینیم. با ایشان تماس گرفتم و فرمودند که بدیدنم می آیند. حدود ساعت ده صبح نیز یکی دیگر از دوستان که از خدام حضرت می باشند با حقیر تماس گرفتند و با مطمئن شدن از اینکه به مشهد آمده ام فرمودند که به شما سر خواهم زد. ساعت 12 در محل درب ورودی دارلقرآن الکریم از صحن جمهوری دوست عزیز ما تشریف آوردند و در زمان اندکی جویای احوالات یکدیگر شدیم. در موقع خداحافظی ایشان فیش غذای مهمانسرای حضرت را به حقیر تقدیم نمودند که بسیار خوشحال شدم زیرا در روز تولد امام علی (ع) مهمان امام رضای عزیز بودیم. دیگر نزدیک به اذان ظهر شده بود و مهیای فراهم نمودن مراسم نماز شده بودیم. حقیر در محل درب ورودی قرار گرفتم و ضمن خوش آمد گویی بین زائران عزیز، پلاستیک برای کفش نیز توزیع می نمودم. موقع نماز ظهر شد . نماز را به جماعت در دارالقرآن خواندیم. بعد از نماز مقداری وسایل را از محلی به محل دیگر جابجا نمودیم. سپس با پایان شیفت به همراه  دوست و همسفر عزیز به محلی جهت دیدار با دوست عزیزی که قبلا نیز بیان داشتم رفتیم. بعد از دیدار ایشان درخواست نمودم که همگی برویم و غذای حواله ای حضرت را بگیریم و با هم در این روز عزیز میل نماییم. ایشان موافقت نمودند. بسیار لذت بخش بود زیرا این دومین مرتبه بود که غذای حضرت را می خوردم. سال گذشته در تولد امام رضای عزیز و امسال در روز تولد پدر عزیزشان غذای حضرتی نصیبمان شده بود و این عنایتی عجیب است. پس از صرف نهار روبروی بارگاه منور در محل صحن انقلاب و از کنار قبر جناب مستطاب شیخ نخودکی با حضرت وداع نمودیم و از حضرت امام رضای عزیز خواستیم که آن را زیارت آخر قرار ندهد. از صحن شیخ طبرسی دوباره خارج شدیم. الحمدالله که توفیق زیارت امام رضای عزیز در ماه رجب نصیبمان شد. دعا گوی شما عزیزان هستم.

همواره در زندگی

  1. صدقه برای سلامتی امام زمام عج

  2. احترام به والدین

  3. نماز اول وقت

  4. صله رحم

فراموش نشود.

خواندن زیارت هر روزه عاشورا و دعای عهد با ما عجین گردد. توبه از گناهان گذشته و خواندن سوره قدر فراموش نشود. خواندن نماز جعفر طیار در روزهای جمعه و حسن خلق و محبت به دیگران فراموش نشود. نماز غفیله و نماز شب روح  انسان را به درجات بالا و خواسته های دنیوی و اخروی را محقق می گرداند. غذای حلال خوردن و محبت به همسر فراموش نشود.

 

و من الله التوفیق

 




طبقه بندی: خاطرات پراکنده زیارت آقا ،
[ جمعه 3 اردیبهشت 1395 ] [ 11:53 ق.ظ ] [ محمودرضا خورشیدیان ] [ نظرات ]
با سلام و عرض ارادت خدمت همه دوستان امام رضای عزیزم . بدینوسیله از شما عزیزان که با حضور خود بر مزار دختر عزیزم و اظهار همدردیتان از طریق نامه که بر مزار ایشان قرار داده بودید کمال تشکر و امتنان دارم. اجر شما با امام رضای عزیز و مهربانم. درد از دست دادن فرزند آن هم دختر بسیار سخت است اما محبت خدا و اهل بیت تسکین دهنده آلام انسان است. عظمت و رحمت پروردگار با هدیه ای چون پارمیس عزیز به حقیر آشکار گشت زیرا که زمینه رشد و کمال حقیر را فراهم نمود. خدایا نعمتی والا عطا نمودی و ما آن را مغتم شمردیم و چون دری گرانبها از آن مواظبت نمودیم و اکنون که امانت را باز پس گرفتی شکر گزاریم و راضی به قضای الهی. آرزوی بهترینها را برای شما عزیزان دارم. انشالله تمام توجهات خود را به خدا و اهل بیت عزیز و امام رضای عزیز قرار دهید تا عاقبت به خیر شوید. ومن الله التوفیق





طبقه بندی: خاطرات بیاد ماندنی،
[ یکشنبه 22 فروردین 1395 ] [ 08:18 ب.ظ ] [ محمودرضا خورشیدیان ] [ نظرات ]

زیارت امام رضای عزیز زیارت عشق است و زیارت دل. اگر دنیایی دل گرفتگی و ناراحتی داشته باشی ولی وقتی به دیدار آقا و مولا نائل می شوی تمام غم و غصه های انسان از بین می رود و آرامشی عجیب انسان را فرا می گیرد. این هفته روز چهار شنبه مورخ 26/12/94 با قطار نگین عازم مشهد مقدس شدم. این هفته اولین باری بود که بعد از پرواز دختر عزیزم پارمیس به زیارت آقا می رفتم. این هفته با یکی از دوستان که از خدام می باشد عازم سفر روحانی شدم. این دوست عزیز از سمنان به حقیر ملحق شدند. در این سفر با یک جوان آشنا شدم که وقتی متوجه شد خادم آقا هستم برایم موضوعی را تعریف نمود که بسیار تاثیر گذار بود. ایشان بیان نمودند که خداوند بچه ای را به ایشان عطا نموده که همسرشان اکنون در مدت زمان بارداری بسر می برند. طبق گفته ایشان برای همسرشان مسئله ای پیش آمده بود که باعث نگرانی آنها شد و ایشان ناخودآگاه به یاد امام رضای عزیز افتاد و توسل نمودند که الحمدالله برطرف شد و ایشان جهت زیارت و تشکر عازم مشهد مقدس می باشند. ایشان سابقا دانشجوی مشهد بودند و هفته ای دو مرتبه به زیارت حضرت می رفتند.

حدود ساعت 4 صبح قطار به مشهد مقدس رسید. نماز صبح را در ایستگاه راه آهن خواندیم و سپس به سمت حرم رفتیم. موقعی که به حرم رسیدیم باران ریز ولی شدید می بارید. در زمان طی مسیر از درب باب الجواد تا داخل حرم خیس شدیم ولی بسیار باصفا بود. خدمت آقا عرض ادب و سلام نمودیم و اذن ورود و دعا زیارت خواندم. این هفته ذکری را یاد گرفتم که برای شما عزیزان نیز بیان می نمایم و آن خواندن صد مرتبه صلوات خاصه امام رضای عزیز می باشد. کسی که این ذکر را توصیه نمودند اشاره ای به اثرات آن ننمودند لیکن حقیر بر اثرات فراوان آن یقین قلبی دارم. همچنین در نوبت قبلی زیارت بر خواندن نماز غفیله تاکید شده بود که دارای اثرات زیادی بر انسان می باشد. حقیر نکته ای که باید در این سفر بگویم پرهیز از غفلت از یاد و نام خدا می باشد و انسان در هر لحظه زندگی می بایستی به یاد خدا باشد و در هیچ کاری به غیر از خدا را در نظر نگیرد. و من الله التوفیق




طبقه بندی: خاطرات پراکنده زیارت آقا ،
[ سه شنبه 10 فروردین 1395 ] [ 01:42 ب.ظ ] [ محمودرضا خورشیدیان ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 13 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

برای من ثابت شده است تا دلت شکسته نشود برای زیارت آقا علی بن موسی الرضا دعوت نخواهی شد و به محض اینکه به یاد آقا و حرم با صفایش بیفتی و دلت شکسته شود و قطره ای اشک در چشمت جمع شود یقین بدان که از طرف آقا دعوت شده ای و هر چه سریعتر باید خود را آماده این سفر پربرکت و معنوی بنمایی و این را در ذهنت بسپار کسی را که آقا دعوتش نماید خود آقا به استقبالش می آید و در تمام ایام سفر مراقبش خواهد بود و موقع برگشت بدرقه اش می نماید چرا که او زائرانش را بسیار دوست می دارد
اینجانب خادم الرضا محمود رضا خورشیدیان روز چهارشنبه سوم شعبان 1434 قمری مصادف با تولد امام حسین (ع) توسط امام رضای عزیز مفتخر به خادمی حضرتش شدم انشالله که همیشه لایق این عنایت باشم.

خداوند را شکر و سپاس می گویم که توفیق خادمی حضرت عبدالعطیم حسنی (ع) را نیز در تاریخ 10 شهریور 1395 مصادف با 27 ذی القعده 1437 عطا نموده است.
نایب الزیاره شما باشیم در
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب