تبلیغات
خاطرات زیارت امام رضا (ع)

خاطرات زیارت امام رضا (ع)
فدای مهربونی ات بشم
قالب وبلاگ

محمودرضا خورشیدیان/ ساری

 

 || توكل ||

 

به‌راستی نمی‌دانم از کجا شروع کنم و چگونه به ذکر خاطرات این سفر روحانی بپردازم؛ ولی یک چیز را خوب یادم هست و آن زمانی بود که بابت مسئله‌ای که در زندگی‌ام حادث شده بود و مدت حدود دو‌ و نیم‌سال با آن درگیر بودم و به طریق معمول سعی می‌کردم آن را از طریق دانش زمینی و خاکی و به کمک علم ناقص بشر حل نمایم. جواب نه نهایی را شنیدم و آن زمانی بود که دلم شکست و اشک در چشمانم جمع شد و ناخودآگاه به خدا و حضرت امام‌رضای عزیز توجه نمودم. پیش خود گفتم، این مسئله برای انسان‌ها که قادر به هر کاری نمی‌باشند و دارای علم محدودی می‌باشند، کاری سخت و غیر قابل حل است ولی برای خداوند که قادر متعال است کاری ساده محسوب می‌شود؛ لذا بنده که روسیاه درگاه الهی هستم تنها می‌توانستم به امام عزیز و غریب و مهربونم امام‌رضا (ع) متوسل شوم.

در گذشته و در طول سالیان عمرم، به‌واسطه‌ی علاقه به اهل بیت عزیزم و اولیای خدا مطالب بسیاری خوانده بودم که انسان‌هایی پیش از من بوده‌اند که برای برآورده شدن حاجاتشان نذر می‌کردند که چهل روز فلان دعا را بخوانند و یا چهل بار به زیارت امامی معصوم و یا امام‌زاده‌ای عزیز بروند تا خداوند به‌واسطه‌ی این عزیزان حاجتشان را برآورده نماید و بدون استثنا این مرحمت الهی شامل حالشان می‌گشت هر چند که خداوند بهتر از بنده‌اش به احوال او آگاه است و بهتر می‌داند چه چیزی برای او خوب است؛ لذا در مواردی صلاح الهی بر این بود که به جای برآورده شدن حاجت مد نظر، لطفی به مراتب بهتر شامل حال بنده‌اش نماید؛ لذا تصمیم گرفتم برای برآورده شدن حاجتم که بسیار بزرگ و مانند معجزه است و تنها از اختیارات خداوند است؛ آن چنان که در سوره‌ی مبارکه‌ی یس می‌فرمایند كه: «هرگاه خداوند چیزی را اراده کند تنها به او می‌گوید موجود باش، آن نیز بی‌درنگ موجود می‌شود». چهل بار پشت سر هم از تهران به مشهد مقدس راهی شده و در روزهای جمعه‌ی هر هفته به زیارت حضرت علی‌بن‌موسی‌الرضا مشرّف شوم. با تصمیمی که گرفتم همسرم در این امر من را یاری و تشویق نمود ولی بودند کسانی که می‌گفتند تعداد دفعات زیادی نذر کردی و یا نذر می‌کردی چند دفعه بروی و اگر دعایت مستجاب شد بقیه‌ی نذرت را ادا می‌کردی. در حالی‌که من به دنبال ناز کردن برای خدا و ائمه نبوده و نیستم و بارها به افراد مختلف گفته‌ام که اگر حتی بعد از چهل بار نذرم ادا نشد باز هم ناامید از خدا و اهل بیت عزیز نمی‌شوم، چون من خدا و اهل بیت را برای خودشان می‌خواهم نه چیز دیگر؛ حتی اگر آن چیز عزیزترین کس من باشد. هم اکنون که شروع به نوشتن این خاطرات نموده‌ام روز سه شنبه چهاردهم آذر ماه سال هزار و سیصد‌ و نود ‌و ‌یک شمسی مصادف با نوزدهم محرم‌الحرام هزار و چهارصدوسی‌و‌چهار هجری قمری می‌باشد و با عنایت حق تعالی و دعای امام عزیزم توانسته‌ام تا کنون بیست و یک بار به قطعه‌ای از بهشت که ملائک در آن به رفت‌وآمد و ذکر سلام و صلوات مشغولند و در همه جا‌ی آن تنها نور است و نور راهی شوم. امروز را به فال نیک می‌گیرم زیرا روز چهاردهم مرا بلافاصله به یاد چهارده معصوم انداخت و برای همین در دلم یقین دارم که آغاز نوشتنم با عنایت حضرت محمد رسول‌الله (ص)، دخت گرامی‌اش حضرت فاطمه زهرا (س)، امیر مؤمنان حضرت علی (ع) و امامان عزیزمان می‌باشد؛ لذا بر خود واجب می‌دانم تا بتوانم حق مطلب را ادا نمایم.

چه بسیار زیباست دل به معشوق سپردن و به صبر و رضای الهی راضی بودن! هرگاه از زیارت حرم ثامن‌الحجج حضرت علی بن موسی‌الرضا (ع) وارد مسجد بالا سر آقا می‌شدم، این جمله‌ی بسیار زیبا را روی کتیبه‌ای سبزرنگ می‌دیدم که سرآمد طاعت الله تعالی صبر و رضای خداست و دلم آرام می‌شد و تا زیارت هفته‌ی بعد با آرامش خاصی در انتظار می‌ماندم. در این‌جا صحبت از انتظار کردم و به یاد آقایم و مولایم حضرت مهدی (عج) افتادم. انشاالله خداوند ما را از منتظران واقعی حضرتش قرار دهد. حقیر برای رسیدن به حاجتی مهم نذر کردم چهل هفته به زیارت آقا و مولایم حضرت علی‌بن‌موسی‌الرضا (ع) بروم ولی اتفاق عجیبی در دهمین سفر مشهد برایم حادث گردید. لازم به ذکر است برای این‌که به حاجتم برسم در نهمین سفر، پارچه‌ای سبز را بعد از متبرک نمودن به ضریح مطهر امام‌رضا (ع) به پنجره‌ی فولاد گره زدم و دخیل بستم. در این‌جا به ذکر خاطرات آن روز می‌پردازم. این‌جانب بلیط قطار ساعت 10/17 دقیقه‌ی مورخه 23/6/1391 را تهیه کرده بودم ولی چون بلیط برگشتم ساعت 55/5 دقیقه‌ی صبح جمعه مورخه‌ی 24/6/1391 بود، برای این‌که بتوانم ساعت بیشتری در حرم بمانم به دنبال تهیه‌ی بلیطی در حدود ساعت 15 بودم، لذا مدام به اینترنت سر می‌زدم. بار اولی که دیدم ظرفیت خالی شد بلافاصله شروع به خرید کردم. در لحظه‌ی آخر که اعلام خرید موفق از سایت پذیرنده صورت گرفت و مطابق معمول می‌بایست شماره‌ی سالن و کوپه نمایش داده شود، ارتباط به ناگهان قطع شد. برای گرفتن بلیط‌هایی که به صورت اینترنتی خرید کرده بودم و نیز پیگیری بلیطی که نتوانستم خریداری نمایم و نیز پولی که از حسابم کم شده بود به ایستگاه راه آهن رفته ولی هنوز به ایستگاه نرسیده، چشمم به تابلوی دفتر فروش بلیط قطار افتاد. از ماشین پیاده شده و به داخل آن رفتم و بلیط‌هایی را که اینترنتی خریداری نموده بودم چاپ شده، تحویل گرفتم و موضوع پیش‌آمده‌ی خرید ناموفق را نیز سؤال نمودم؛ ایشان فرمودند وقتی ارتباط قطع شد خریدی صورت نگرفته و پول به حساب برگشت می‌کند. به خانه رفتم و در اندیشه‌ی خرید مجدد بلیط افتادم. به سایت رجا جهت خرید وارد شدم و با جستجو دیدم که ظرفیت یک نفر خالی در قطار 25/15 دقیقه قطار غزال بنیاد موجود می‌باشد؛ اقدام به خرید کردم. به سالن ایستگاه راه آهن رفتم و در فکر فروش بلیط قطار ساعت10/17 بودم که قبلاً خریداری نموده بودم. در اولویت اول پیش خود گفتم آن را به مسافری می‌دهم که به دنبال خرید بلیط هست تا استرداد آن، چون با استرداد آن 50 درصد بهای بلیط کسر می‌شود. یک نفر را پیدا نمودم و با هم به واحد همنام‌سازی رفتیم ولی مسئول مربوطه گفت، خریدار باید بهای کل بلیط را دوباره پرداخت کند؛ یعنی برای یک بلیط می‌باید دو بار پول پرداخت می‌شد! لذا منصرف شده و آن را به واحد استرداد برده و پس از کسر 50 درصد جریمه مبلغ 13500 تومان را دریافت نمودم و برای سوار شدن قطار به سمت خط حرکت نمودم. پس از سوار شدن قطار اولین نفری بودم که در کوپه نشستم. پس از من خانم پیری وارد کوپه شد. وقتی نشست شروع به صحبت نمود. دیدم بسیار ناراحت است و عنوان نمود که قرار بوده به همراه دختر و خانواده‌ی دخترش ساعت 10 صبح سوار قطار عادی شده و به نیشابور جهت عیادت دخترش که قرار بوده در بیمارستان زایمان نماید، برود ولی از قطار جا مانده و طبق گفته‌ی خودش با 40 هزار تومان پولی که داشته 35 هزار تومان پول بلیط قطار داده و هر چه در ایستگاه به این و آن گفته تا به او کمک نمایند، گویا کسی توجه نکرده است و حقیر به محض شنیدن، متوجه شدم که باید باقی‌مانده‌ی پول بلیط استردادی را به ایشان بدهم؛ لذا ابتدا مبلغ 10 هزار تومان را به ایشان پرداخت نموده و سؤال نمودم آیا کافی‌ است؟ خانم پیر فرمودند: چون دخترم زایمان می‌نماید باید گل و شیرینی برای ایشان بخرم و خجالت می‌کشم دست خالی بروم لذا دوباره مبلغ سه هزار تومان دیگر به ایشان پرداخت نمودم و در این فکر بودم که همیشه یکی از دوست‌های بزرگوارم می‌فرمود که: باید به اشخاص پیر کمک کرد، حتی بعداً اگر مشخص شود نیازمند نیستند و یا مستحق کمک نبوده‌اند؛ اما اغلب آدم‌های پیر چون استطاعت کار کردن ندارند، می‌باید به آن‌ها کمک نمود. خانم پیر توجه‌اش به لوازم پذیرایی افتاد که از طرف قطار برای مسافرین در نظر می‌گیرند، لذا مطرح نمودند، آیا این پذیرایی (که شامل کیک و چایی بود) برای ما است من گفتم: بله؛ و ایشان میل نمودند. احساس کردم ایشان گرسنه هستند، به این خاطر از دو عدد لقمه نان و کوکویی که خانمم برای من درست کرده بود یك لقمه را به ایشان دادم. ایشان از من گرفتند و در حال میل نمودن فرمودند: از صبح خیلی گرسنه بودم و دوست داشتم چیزی بخورم ولی نمی‌توانستم لذا وقتی بچه‌ای را كه در حال خوردن پفک بود، دیدم، او را صدا زده و از ایشان یک عدد گرفته و آن را خوردم با این‌که مشکل فشار خون دارم و برایم بد بود. و نیز در ادامه فرمودند: دیشب دخترم و فرزندانش در منزل ما بودند و من مقداری سیب‌زمینی پخته بودم تا آن را له کرده و به آن کمی کره بمالم و شب شام بخوریم که دخترم گفت بیا با آن کوکو درست کنیم و چون کوکو درست کرد، مقدار آن کم شد و فرزندان دخترم آن را خوردند و به من چیزی نرسید لذا دلم خیلی کوکو می‌خواست و الآن که شما به من کوکو دادید به حکمت خدا شکر گفتم؛ و من در جواب ایشان گفتم، هر چه خدا بخواهد همان می‌شود. از من پرسید: شما به مشهد می‌روید؟ گفتم: بلی. حاجتی دارم و برای روا شدن حاجتم چهل هفته نذر کردم به زیارت آقام علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع) بروم. ایشان برای مستجاب شدن حاجتم دعا کردند و گفتند که خدواند حتماً حاجت شما را می‌دهد. در ادامه از مشکلات خودشان و چگونگی مرگ همسر و فرزندش و فلج شدن دخترش در اثر سقوط موتور همسرش از جاده به ته دره که برای کار بنایی از پایین شهر به بالای شهر رفته بود و پیدا شدن دخترش بعد از سه روز در دره که به طور معجزه‌آسایی زنده مانده بود و نیز چگونگی نگهداری این دختر در این چند سال که با زحمت همراه بوده و نداشتن بنیه‌ی مالی و زندگی کردن در منزل خواهرش درد دل نمود که من ایشان را دعوت به صبر نمودم و گفتم خدمت به این دختر فلج راه نجات شما برای عاقبت به خیری است. بعد یک نفر از مسافران کوپه‌ی بغلی آمد و مطرح کرد که اگر امکان دارد شما دو نفر جای خود را به بستگان ما بدهید و به سالن بغلی بروید که من گفتم، چون با هم نیستیم من می‌توانم جابه‌جا شوم ولی این خانم را نمی‌دانم که آن خانم پیر نپذیرفت و البته آن آقا قبل از این، همین موضوع را به مسئول سالن مطرح کرده بود که جای آن دو نفر نیامده را بگیرند که مسئول سالن قبول نکرد و گفته بود به جای مسافرینی که نیامدند نمی‌توانم تصمیم بگیرند؛ و من در این‌جا به حکمت خدا شکر می‌گویم زیرا شرایط سوار شدن به قطار و در این کوپه بودن و نیز مصاحبت با آن خانم پیر و جواب رد خانم پیر به آن آقا جهت جابه‌جا شدن همه نشانه از تقدیری بود که خداوند برای من رقم زده بود تا مردی میان‌سال از هند را به همراه مادر پیرش همسفر ما نماید. قطار در حال حرکت نمودن بود که دیدیم مادر پیر به همراه فرزندش وارد کوپه شدند. وقتی وارد شدند سلام کردند و نشستند و من از همان اول با دیدن مادر ایشان مهربانی خاصی را در صورت ایشان دیدم. پسرشان مطرح نمودند که ما هندی هستیم و این سفر زیارت را به درخواست مادر پیرم انجام داده‌ایم؛ زیرا مادرشان در حدود 95 سال داشتند و به فرزندشان مطرح نمودند قبل از مرگم می‌خواهم به زیارت آقام حضرت علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع) بروم. من در ابتدا حدسی مبنی بر این‌که هندی هستند نزدم. به ایشان گفتم: در نظر اول هندی به نظر نمی‌آمدید. ایشان جواب دادند که مومن باید آراسته باشد. ایشان عنوان نمودند که ما به‌صورت کاروانی از هند آمدیم و از فرودگاه امام به قم رفته و زیارت نمودیم. سپس برای تهیه‌ی بلیط قطار مشهد به یکی از دوستانم سفارش نمودم که ایشان چند مرتبه مراجعه نموده ولی بلیط موجود نبود و امروز شخصاً برای تهیه‌ی بلیط مراجعه کردم که به من گفتند ساعت 15 بلیط هست، اگر می‌خواهی همین الآن باید حرکت کنی؛ من نیز بلیط را خریدم و با مادر سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم و نزدیک به حرکت قطار رسیدیم. من نیز گفتم که تهیه‌ی بلیطم به طور خاصی بوده است. ایشان عنوان نمود که کاروان ما با اتوبوس به مشهد عزیمت کرده ولی من به خاطر مادرم و چون پیر است و نیاز به استراحت دارد در فکر استفاده از قطار بودم. ایشان همچنین مطرح نمودند که بعد از سفر زیارتی مشهد به کربلا عازم خواهند شد. در ادامه سؤال کردم هزینه‌ی سفر شما به ایران چقدر می‌باشد؟ ایشان فرمودند 1000 دلار که در این‌جا آن خانم پیر فرمود احتمالاً وضع مالی‌تان خوب است و من نیز پی آن خانم همین جمله را مطرح نمودم. ایشان فرمودند نخیر، من پولی ندارم و تا شب قبل از حرکت پولی نداشتم ولی چون اعتقاد کامل دارم که پول مسافرت زیارت ائمه جور می‌شود لذا با خواست خداوند یک‌نفر شب قبل از حرکت این پول را به ما داد. من در این‌جا متوجه اعتقاد شدید آن آقا شدم و گفتم: فرق شما با ما همین توکل است، اگر من در هر سفر مشهد 100 هزار تومان همراهم نباشد نمی‌توانم به سفر زیارتی بروم چون می‌ترسم که پول کم بیاورم ولی شما با اعتقاد کامل به خدا و ائمه حرکت می‌کنید و هزینه‌ی سفر را نیز از خود حضرات طلب می‌نمایید. ایشان تعریف نمودند که یک‌بار در قم به همراه خانواده‌ام برای زیارت آمده بودم که دخترم افتاد و دستش شکست و از درد گریه می‌کرد؛ رو به حرم حضرت معصومه کردم و گفتم، خانم، برای زیارت شما آمده‌ایم و مهمان شما هستیم و می‌دانید که من پولی ندارم. چند لحظه بعد دیدم دخترم ساکت شد و گفت بابا من دستم خوب شد. سپس از من پرسید به زیارت می‌روید؟ گفتم: بله؛ و آن خانم پیر گفت، حاجتی دارد و امروز در حق من خوبی زیاد کرده، انشاء‌الله خداوند حاجتش را روا نماید. بعد ایشان فرمودند، من به شما یاد می‌دهم که برای رسیدن به این منظور چکار کنید. بعد دستورالعملی را به من مرحمت نمودند و به بهانه‌ای مرا به بیرون از کوپه کشانده و شخصی را به عنوان خادم واقعی آقا در حرم امام‌رضا معرفی کردند و گفتند پیش ایشان بروید و برای رسیدن به حاجتتان از ایشان دستورالعملی بخواهید. من عنوان کردم که تاکنون فقط از امام‌رضا خواسته‌ام برای حاجتم دعاکنند و لذا شاید رفتن پیش این خادم درست نباشد که ایشان فرمودند خادمان واقعی آقا مورد توجه آقا می‌باشند؛ لذا تصمیم گرفتم آن آقا را ببینم. به ایشان گفتم: خودتان پیش این شخص رفته‌اید؟ گفت: نه... !

قلب من می‌گوید همین شخص خود از خاصان و مقربان الهی است ولی طوری صحبت می‌نمود که من متوجه قضیه نشوم. همچنین ایشان دقیقاً به من از قبل گفته بود که در چه روزی و در کدام نقطه با آن خادم امام‌رضا(ع) دیدار می‌نمایم که دقیقاً برایم رخ داد. چون فردای روز سفرمان روز شهادت امام جعفر صادق (ع) بود و ما شب شهادت سفر می‌کردیم، ایشان پیراهن مشکی به تن داشتند و به پوشیدن پیراهن مشکی در شهادت‌ها اهمیت می‌دادند و گفتند که چون مسافرتشان سریع اتفاق افتاد پیراهن مشکی با خود از هند نیاورده بودند و خودشان مطرح نمودند که در تمام طول سفر در این فکر بودم که چگونه پیراهن مشکی برای شهادت امام جعفر صادق(ع) در ایران تهیه نمایم. ایشان فرمودند که کمدی در جایی دارند که وسایلشان را وقتی به ایران می‌آیند در آن قرار می‌دهند ولی نگفتند کجاست. با باز کردن کمد لباس‌ها، نظرشان به پیراهن مشکی افتاده بود که قبلاً در آن مکان قرار داده بودند و از این نظر خوشحال شدند. من در این فکر بودم که معلوم می‌شود ایشان هر چند مدت به ایران می‌آیند و یادم هست که خودشان گفتند سه بار در سال به مناسبت‌هایی به ایران می‌آیند و اسم مناسبت‌ها را بردند که من فقط شهادت امام‌رضا (ع) یادم مانده است. من به ایشان گفتم که من عادت به پوشیدن پیراهن سیاه ندارم ولی روز شهادت پیامبر اکرم و حضرت فاطمه (س) و امامان عزیزم ریش نمی‌زنم و بسیار در این روز متوجه رفتارم می‌باشم. ایشان مسئله‌ای نیز در مورد پیراهنم مطرح کردند با این عنوان «پیراهن شما» که خانم هم کوپه‌ای من عنوان نمود بله این پیراهن موقع زیارت تنشان هست و چون به ضریح می‌خورد بسیار باارزش است و اگر این پیراهن به عنوان تبرک به هر کس بخورد پر برکت خواهد بود، ولی منظور آن آقا این نبود و من با نگاه آقا فکر کردم چون با این پیراهن بیشتر به زیارت آقام امام‌رضا(ع) آمده‌ام شاید این پیراهن ارزش بیشتری داشته باشد ولی فکر می‌کنم که منظورشان این نیز نبوده است و من تنها یک حدس دیگر می‌زنم که آن هم ممکن است در موقع زیارت آقام حضرت علی‌بن‌موسی‌الرضا (ع) در کنار ضریح برای من اتفاق افتاده باشد که من آن‌جا متوجه نشدم ولی بعد از دیدن این آقا احساس کردم که به احتمال زیاد برای من با این پیراهن اتفاق خوبی افتاده که باعث خیر و برکت این پیراهن شده است، اما سرنوشت، مرا بعد از چهل سفر زیارتی حضرت با دعای ایشان در روز شهادت حضرت فاطمه (س) به نجف اشرف کشاند و این پیراهن در روز رسیدن حقیر به کربلا و حرم امام حسین عزیز در تنم بود و این همان آینده‌بینی آن شخص هندی بود که آن روز این روز را می‌دید. من در مورد خواب‌هایی که از حضرت رسول و امامان دیده بودم و نیز خوابی که از حضرت فاطمه زهرا (س) دیده بودم و اتفاقی که در مسجد جمکران برای من افتاده بود و نیز مسئله‌ای که در مورد بیماری‌ام برای من رخ داده بود و توسلی که به حضرت مهدی (عج) نموده و دوباره خوب شده بودم را تعریف نمودم و در ادامه ایشان نیز گفتند من نیز در کما بودم که خوب شدم و ایشان توسل عجیب به حضرت فاطمه (س) داشت و سربندی سبز در کیف داشت که بر روی آن نام مبارک یا زهرا نوشته شده بود و می‌گفت هر جا که مسئله‌ای برایم پیش بیاید آن را بر سر می‌بندم. من ایشان را دیوانه‌ی اهل بیت و خصوصاً حضرت فاطمه (س) دیدم؛ عشقی عجیب که قابل بیان نیست. همچنین ایشان عنوان نمودند که چهلم شما به چهلم این‌ها نزدیک شده است که من سرم را به علامت نفهمیدن این مطلب تکان داده و گفتم چی؟ ایشان فرمودند که چهل بار نذرتان را می‌گویم که گفتم ولی من بعد از عید نذرم تمام می‌شود که ایشان گفتند می‌دانم؛ ولی طوری من را تصرف کرده بودند که دیگر بیان نکردم که پس منظورتان چیست. شاید فکر می‌کردم نذرم پذیرفته شده است. همچنین در مورد خواب‌هایی که در طول زندگی در مورد حضرت رسول اکرم محمد (ع) و ائمه اطهار دیده بودم برای ایشان تعریف کردم و گفتم که همیشه در خواب به من می‌فهمانند که من کدام یک از امامان را خواب دیده‌ام. ایشان فرمودند که بعضی موقع نمی‌فهمانند و من در این‌جا به یاد اتفاقی افتادم که در کنار ضریح امام‌رضا(ع) برایم رخ داده بود و بعداً در منزل نیز به یاد خاطره‌ای زیبا افتادم که برایم در حرم رخ داده بود ولی آن موقع متوجه نشدم ولی با گفتن حرف ایشان به یاد آن خاطرات شیرین افتادم. ایشان از من سؤال کرد: کربلا رفتی؟ گفتم: خانمم می‌گوید در کربلا بمب‌گذاری می‌کنند. ایشان فرمود: مرگ برای همه است. گفتم: خودم می‌دانم ولی از زمانی که برادرم به من گفت: آیا مگر جز این است که پس از مرگ به دیدار خداوند می‌رویم و آیا مگر آرزویی از این بالاتر و زیباتر است، دلم آرام‌تر است. ایشان در لابلای صحبت‌هایشان مطرح نمودند شما روز‌ی به نجف خواهید رفت و موضوعی را تعریف کردند که یادم نمانده است. سپس من خواستم مسئله‌ای را که در مورد بیماری خودم رخ داده بود، تعریف کنم که در وسط‌های صحبتم مأمور سالن گفتند به داخل کوپه بروید تا رئیس قطار بلیط را کنترل کند. به داخل کوپه رفتیم. در داخل کوپه شروع به صحبت نمودن از حضرت محمد (ص) و ائمه‌ی اطهار و حضرت فاطمه زهرا (س) و عرفای بزرگ‌مقام نمودیم. ایشان فرمودند: همان‌طور که ما از ائمه با یکدیگر صحبت می‌نماییم آن‌ها نیز در مورد ما صحبت می‌نمایند. همچنین ایشان عنوان نمودند که اگر من یک‌بار به صورت محکم از خدا و امام‌رضا حاجتم را می‌خواستم به من داده بودند و نیاز به چهل دفعه نذر زیارت نبود. در این حرف معلوم می‌شود کسانی که ارتباط نزدیک با خدا و ائمه‌ی اطهار (ع) دارند، دارای توسل قوی و بی‌مثالی می‌باشند. من خواستم اسم عرفای مورد علاقه‌ام را ببرم که ایشان اول اسم حاج آقا ... را بردند در حالی‌که من اصلاً چنین اسمی مد نظرم نبود و کمی با دو دلی حرف ایشان را تایید کردم ولی همان‌جا در ذهن خود مطرح نمودم که حتماً حاج آقا ... آدم وارسته‌ای است که ایشان می‌خواستند بدین طریق آن را به من معرفی نمایند. بعد از این، من اسامی عرفای مورد علاقه‌ام را عنوان نمودم و هر شخصی را که من بیشتر مد نظرم بود، ایشان عنوان می‌کردند نمی‌شناسند و یا بعد از توضیحاتی از سوی من آن شخص را تازه به یاد می‌آوردند که البته در این موضوع نیز حکمتی بود که خدا می‌داند و ایشان. ایشان از عرفایی که من اسم بردم به کسانی مانند آقایان آیت‌الله بهجت (رحمت‌الله علیه) و شیخ رجبعلی خیاط (رحمت‌الله علیه) و همچنین آیت‌الله مجتهدی (رحمت‌الله علیه) علاقه نشان دادند و نیز نام بردند شخصی که در بازار تهران آشپزخانه داشت و غذا رایگان به فقرا می‌داد که من یادم رفته بود اسم آن شخص را بگویم ولی یک کتاب در مورد ایشان مطالعه نموده بودم و نیز اسم آیت‌الله ناصری را به خاطرم آوردند که مورد علاقه‌ی من است. البته در مورد بقیه‌ی عرفا نیز صحبت نمودیم. در مورد آیت‌الله بهجت به ذکر خاطره‌ای از خودم پرداختم که چقدر دوست داشتم نمازی را پشت سر ایشان بخوانم و بالأخره در روز عید قربان سال 1389 به قم و به زیارت حضرت معصومه (س) رفتم و چون در ذهنم بود که باید نماز را در حرم بخوانم لذا نماز را به امامت آیت‌الله مکارم شیرازی در حرم خواندم و چون فکر می‌کردم به نماز آیت‌الله بهجت می‌رسم و می‌توانم ایشان را ببینم چون ایشان نماز ظهر را کمی دیرتر شروع می‌کردند لذا بعد از نماز ظهر به مسجد فاطمیه در گذر خان رفتم ولی ایشان نماز را خوانده و رفته بودند لذا افسوس خوردم و فکر کردم شاید بتوان در منزلشان ایشان را ببینم که این امر محقق نشد و من از بیتشان قندی متبرک به دعای ایشان برای مریضی گرفتم و به تهران برگشتم ولی شبی در خواب دیدم ایشان فوت نمودند و از آن‌جایی‌ که این خواب را حقیقی دیدم تصمیم گرفتم دوباره به قم بروم؛ لذا روزی به قم و به زیارت حضرت معصومه (س) رفته و بعد به مسجد فاطمیه رفتم و سؤال کردم که آیا ایشان تشریف می‌آورند که گفتند چند روزی ایشان مریض بودند ولی امروز قرار است برای نماز تشریف بیاورند. بی‌صبرانه منتظر ورود ایشان بودم که بالأخره این صبر و انتظار پایان یافت که دیدم که انسانی که به ملائک شبیه‌تر بود و نوری زیاد مانند نور ماه در تمام صورت و سینه ایشان پیدا بود وارد مسجد شدند؛ و من توفیق این را داشتم که نماز ظهر را به امامت ایشان به جای آورم و نماز خواندن ایشان را در شخص دیگری تا به امروز ندیده‌ام و صدای ناله‌ها و فریادهای ایشان به خاطر لذتی که در نماز بود و در قنوت‌هایشان بیشتر می‌شد و در سلام نماز تا به امروز در خاطر دارم و بعد از ذکر خاطرات، ایشان نیز عنوان نمودند که با آیت‌الله بهجت دیداری داشته‌اند که من به ایشان گفتم ملاقات با ایشان به این راحتی‌ها نبود و شما چطور ایشان را ملاقات نمودید که ایشان جواب ندادند. سپس من به ایشان عرض کردم اگر با شما ساعت‌ها بنشینم و صحبت ائمه را بنمایم خسته نمی‌شوم و این علاقه به اهل بیت از بچگی در من می‌باشد. ایشان فرمودند این‌ها از پدر و مادر و اجدادم به من رسیده است. همچنین به ایشان گفتم من با توجه به کمک ائمه با این‌که شاعری در سطح پایین هستم سه شعر برای حضرت علی (ع) و امام‌رضا (ع) و حضرت مهدی (عج) گفته‌ام که بسیار زیبا و دوست‌داشتنی می‌باشند و بیت آخر شعر امام‌رضا به خاطرم مانده بود که برایشان خواندم. ایشان ازمن سؤال کردند که آیا قرآن به همراه داری یا سوره‌ی یاسین؟ من کمی فکر کردم و گفتم که قرآن در کیفم است و در خانه است و یک‌دفعه به سمت جیبم توجه کردم. در جیبم دو عدد تعویذ جامع حاج آقای قنبری که از عارفان عصر حاضر می‌باشد، بود و یک‌ عدد آن را تقدیم ایشان کردم و گفتم که قسمت شما بود. ایشان فرمودند از اول مال ما بود ولی در جیب شما بود؛ و من در همان جا دوباره به عظمت روحی ایشان پی بردم چون ایشان متوجه وجود تعویذ در جیبم شده بود. در زمانی که من در مورد عرفای قدیم که اغلب پیر بودند صحبت می‌کردم، ایشان فرمودند که روایت است در زمان ظهور حضرت مهدی (عج) جوان‌هایی هستند که مقاماتی به مراتب بالاتر از پیران و عارفان قدیم دارند. من سؤال کردم که آیا بازگشت عده‌ای از عرفا و دوستداران آقا امام زمان (عج) بعد از مرگشان برای یاری آقا صحت دارد؟ ایشان فرمودند مسئله‌ی رجعت صحت دارد. ایشان دقیقاً می‌دانستند که 313 نفر یاران امام زمان از کدام کشور‌ها هستند و چند تا از کدام کشورها هستند و تعداد آن‌ها را بیان داشتند که من فقط ایران و هند را یادم مانده است و بقیه به خاطر تصرفات ایشان از ذهنم رفته است.

موقع نماز به ایستگاه شاهرود رسیدیم. با هم برای وضو گرفتن و نماز خواندن از قطار پیاده شدیم. من سعی داشتم که در کنار ایشان وضو بگیرم که ایشان تصرفاتی نموده و مانع این کار شدند و مسافران دیگری جای من را در صف وضو گرفتند. من وضو گرفتم ولی ایشان را ندیدم. به داخل مسجد رفتم نماز خواندم. بعد از نماز داخل مسجد را نگاه کردم ایشان را چون شلوغ بود ندیدم لذا گفتم به قطار می‌روم و ایشان را می‌بینم. در کنار قطار ایستادم تا ایشان بیاید. بعد از آمدن ایشان با هم سوار قطار شدیم. چون دیگر موقع خواب بود رفتم تخت بالا نشستم و ایشان سفارش چایی دادند ولی به تعداد دو نفر برای خود و مادرش؛ ولی دیدم که مهماندار قطار چهار عدد چایی آورد. ایشان گفتند که خانم فاطمه زهرا (س) شما را دعوت کرده است لذا چایی را خوردیم. در ضمن بگویم از دو لقمه نان و کوکویی که داشتم یک لقمه را به آن خانم پیر داده بودم و لقمه‌ی دیگر را به ایشان تعارف کردم. ایشان نصف آن‌ را برداشتند و با مادرشان مشغول خوردن شدند و عنوان کردند که من غذای هر کسی را نمی‌خورم. من نیز گفتم پیش خودم احساس کردم که شاید غذای من را نخورید ولی ایشان دلیلی برای این کار نمی‌دانستند و من فهمیدم که غذای من حلال است که ایشان غذا را میل نموده‌اند. شب شد و من اصلاً نتواستم بخوابم چون تمام فکرم مشغول این شخص بزرگوار بود. ایشان را من ندیدم که خوابیده باشند و در تمام طول شب در حال اشک ریختن و گریه کردن بودند و با دستمالی سفید اشک چشمشان را پاک می‌کردند. صبح ساعت دو صبح رسیدیم و از قطار پیاده شدیم. ایشان چون مادرشان به ویلچر نیاز داشتند من رفتم و تقاضای ویلچر کردم تا ویلچر بیاید کمی طول کشید و من در ذهنم حرم امام‌رضا (ع) بود و این‌که برای عباداتی که در نظر داشتم می‌ترسیدم دیر شود و من نتوانم آن‌ها به جای بیاورم؛ ایشان فکر من را خواندند و عذرخواهی کردند و فرمودند که آقا زائرانش را بسیار دوست دارد و نسبت به زائرانش بسیار حساس است ولی حتماً حکمتی در کار است. بالأخره دیدم ویلچر را دارند می‌آورند و همراه ویلچر روحانی سیدی بود که می‌دوید، ولی نزدیک به ما كه رسیدند، دیدم توقف نمودند و آن سید رو به ویلچردار مطرح نمود که من شخصی که می‌خواستم سوار کنم این‌جا نیست و نمی‌دانم کجا رفته‌اند! ویلچردار به سمت ما آمد و مادر ایشان را سوار کرد و ایشان رو به من کرد طوری که می‌خواست به من چیزی را بفهماند ولی من نفهمیدم و تاکنون نیز نفهمیدم. با هم حرکت کردیم تا سوار تاکسی شویم که در این‌جا و در بین راه سؤالاتی نمودم و ایشان جواب‌هایی دادند که من از بیان سؤالات و جواب‌ها خودداری می‌نمایم. سوار ماشین شده و در کنار باب‌الجواد پیاده شدیم؛ سپس ایشان گفتند مأموریتم تا این‌جا بوده و لذا برای خداحافظی دست دراز کردم ولی ایشان به شیوه‌ی درست یک مسلمان با برادر مسلمانش من را در آغوش گرفتند و چون در قطار به خاطر ندانستن و نفهمیدن از ایشان تقاضای شماره موبایل کرده بودم که ایشان عنوان کردند موبایل ندارند و تنها شماره‌ی منزلشان در هند را می‌توانند بدهند و چون فهمیدم ملاقات ما با ایشان با خواست خداوند و امام‌رضای عزیز صورت گرفته لذا در موقع خدافظی گفتم اگر خداوند بخواهد همدیگر را می‌بینیم. ایشان فرمودند همدیگر را می‌بینیم انشاء‌لله؛ و خداحافظی کردم و از ایشان جدا شدم ولی تا به امروز افسوس می‌خورم که چرا بیشتر نتوانستم از ایشان استفاده بکنم. همچنین ایشان در طول سفر به من فهماندند که من به دنبال عرفا در جاهای خاص نباشم و ممکن است هر شخصی با عنایت خداوند و توجهات ائمه اطهار و سعی و تلاش در راه دین و عبودیت خداوند به مقام معرفت الهی دست یابد و ایشان دستفروشی را در مشهد مثال زدند که گفتند امثال این‌ها زیاد است و من بعداً با بیداری‌ای که ایشان در من ایجاد کرده بود، در محیط‌های دیگر چنین انسان‌های والامقامی را دیدم.



[ شنبه 27 تیر 1394 ] [ 08:40 ب.ظ ] [ محمودرضا خورشیدیان ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

برای من ثابت شده است تا دلت شکسته نشود برای زیارت آقا علی بن موسی الرضا دعوت نخواهی شد و به محض اینکه به یاد آقا و حرم با صفایش بیفتی و دلت شکسته شود و قطره ای اشک در چشمت جمع شود یقین بدان که از طرف آقا دعوت شده ای و هر چه سریعتر باید خود را آماده این سفر پربرکت و معنوی بنمایی و این را در ذهنت بسپار کسی را که آقا دعوتش نماید خود آقا به استقبالش می آید و در تمام ایام سفر مراقبش خواهد بود و موقع برگشت بدرقه اش می نماید چرا که او زائرانش را بسیار دوست می دارد
اینجانب خادم الرضا محمود رضا خورشیدیان روز چهارشنبه سوم شعبان 1434 قمری مصادف با تولد امام حسین (ع) توسط امام رضای عزیز مفتخر به خادمی حضرتش شدم انشالله که همیشه لایق این عنایت باشم.

خداوند را شکر و سپاس می گویم که توفیق خادمی حضرت عبدالعطیم حسنی (ع) را نیز در تاریخ 10 شهریور 1395 مصادف با 27 ذی القعده 1437 عطا نموده است.
نایب الزیاره شما باشیم در
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب