تبلیغات
خاطرات زیارت امام رضا (ع)

خاطرات زیارت امام رضا (ع)
فدای مهربونی ات بشم
قالب وبلاگ

آقا جون غم دیگران را به جان می‌خرید

آقا جون غم دیگران را به جان می‌خرید

مریم قاسمی- سبك زندگانی و‌منش برخی از آدم‌ها مثل كتاب داستان است. هر قدر صفحه‌های آن را ورق می‌زنیم و جلو می‌رویم، جذابیت آن بیشتر می‌شود. نمونه‌اش سبك زندگانی و نوع كسب و كار، كاسب عارف مسلك و...

سبك زندگانی و‌منش برخی از آدم‌ها مثل كتاب داستان است. هر قدر صفحه‌های آن را ورق می‌زنیم و جلو می‌رویم، جذابیت آن بیشتر می‌شود. نمونه‌اش سبك زندگانی و نوع كسب و كار، كاسب عارف مسلك و متدینی است كه به قول خیلی از كاسبان و بازاریان تهران، نفس حقی داشت و برای گره‌گشایی از حال گرفتاران و دردمندان لحظه‌ای آرام و قرار نداشت. در یكی از روزهای گرم ماه رمضان، راهی بازار شدیم تا با چند نفر از دوستان و رفقای قدیمی سید«محمد اصفهانی» معروف به سید محمد حوله‌ای همصحبت شویم تا با زوایای بیشتری از زندگانی این بازاری خوشنام منطقه آشنا شویم.

تا لحظه آخر نمی‌خواست كسی او را بشناسد

گفت‌وگوی ما با دوستان و رفقای قدیمی مرحوم حوله‌ای در مغازه حاج «حمید حلواچی» رقم می‌خورد. كاسبی كه از ۴۵ سال قبل تاكنون در بازار فعالیت دارد و به همین دلیل بیشتر بازاری‌ها او را می‌شناسند. البته دایی قاسم هم هست، فردی كه از قدیم و ندیم ارتباط نزدیكی با خانواده حوله‌ای داشته و می‌تواند در زمینه سبك زندگانی و نوع كسب و كار سید محمد حوله‌ای حرف‌های تازه‌ای بزند.
دایی قاسم به رسم بزرگ‌تری ابتدا سر صحبت را باز می‌كند و این‌گونه می‌گوید: «‌‌حوله‌ای یكی از بزرگان بازار بود، اما نمی‌خواهیم از او خدایی نا كرده «‌‌بت » بسازیم چون خودش در زمان حیاتش راضی به این كارها نبود. سید محمد، را كسی نمی‌توانست بشناسد و حتی در آخرین لحظه‌های زندگی‌اش، دوست نداشت كسی او را بشناسد. اما به لطف امام زمان(عج)، پرده‌ها كنار زده می‌شود تا دیگران او را بهتر بشناسند.»

گرفتارها به مغازه‌اش می‌آمدند

آقا «سید محمد» در دوران حیاتش بسیار اهل مراقبت از نفس خود بود و این موضوع باعث شده بود كه به بنده مخلص و محبوب خدا تبدیل شود و با نفس حقش بتواند گره‌ای از حال بندگان درمانده بازكند. به گفته دایی قاسم افراد بیمار، بچه‌های یتیم، گرفتاران و درماندگان جلو در مغازه آقا سید محمد می‌آمدند و او همیشه یك پاسخ برایشان داشت كه «‌‌برو كارت درست شده»، بدون هیچ حرف اضافه دیگر. روزی یكی آمد پیش آقاسید و گفت: «‌‌كرایه خانه‌ام عقب افتاده، او از لابه‌لای حوله‌هایش، مقداری پول بیرون آورد و به فرد داد و گفت: «بیا رفیق، برو درست می‌شه.»

به سرهنگ گفت روضه بخوان

حجت‌الاسلام فتحی قبل از اینكه در بستر بیماری بیفتد، در مسجد «عبدالله خان» نمازجماعت می‌خواند. او تعریف می‌كرد. كه باسید محمد صفایی داشتیم. آن وقت‌ها جمعه شب‌ها به هیئت خانگی آقای جلوه می‌رفتیم در پارك شهر. حاج «‌‌حسن خلج» هم بود. آقا سید محمد هم همیشه با ۲ الی ۳ نفر می‌آمد. وقتی آقا سید محمد، وارد خانه می‌شد، آقای خلج برایش كلی صلوات می‌فرستاد.
دایی قاسم ماجرای جالب دیگری را هم برایمان نقل می‌كند: «‌روزی در مسیر رفتن به خانه یكی از دوستان، آقا سید محمد به من پول داد تا ۲ هندوانه بخریم و با خودمان ببریم. آن موقع حاج آقا توكل حال ندار بود و وضعیت خوبی نداشت. وقتی رسیدیم آنجا، سید محمد شروع كرد به روضه خواندن، شاید ۵ نفر بیشتر نبودیم، اما آنقدر لذتبخش بود كه هنوز آن را فراموش نكرده‌ایم.»

به همه دشت می‌داد

یكی از آداب و سنت‌هایی كه در سبك زندگانی آقا سید محمد دیده می‌شود، دادن «‌‌دشت » به مردم بود. معمولاً به مداح‌ها و آخوندها ۱۱۰ تومان دشت می‌داد تا تبرك كسب و روزی‌شان شود.
دایی قاسم با اشاره به این موضوع ادامه می‌دهد: «‌روزی ۲۰۰ تومان به من داد و گفت برو رستوران اسلامی غذا بگیر. پیش خودم فكر كردم كه مگر با ۲۰۰ تومان چقدر می‌شود، غذا خرید. وقتی پول را به صاحب رستوران دادم و گفتم از طرف سید محمد آمدم، ۲۰۰ تومانی را بوسید و روی پیشانی‌اش گذاشت و به اندازه ۲ هزار تومان غذا داد. سید محمد سفارش كرده بود كه این غذاها را بین افراد نیازمند پخش كنیم. می‌گفت شاید زن حامله‌ای از بازار رد شود و بوی این غذاها به مشامش برسد، درست نیست كه با این وضعیت از بازار خارج شود.»

ماجرای ۲ هزار تومان اضافه

شاید باورش كمی دشوار باشد كه آقا سید محمد حوله‌ای در یك مغازه كوچك و كمتر از ۳‌مترمربع كار می‌كرد. داخل مغازه‌اش تنها جای ۲ قفسه حوله و پارچه وجود داشت. روزی او را دیدم كه نگران به نظر می‌رسید. گویا سر سال حساب و كتاب مغازه‌اش را جمع می‌كرد تا ببیند كسب و كارش چگونه بوده، اما آن سال به حساب خودش به جای ۱۱ هزار تومان، ۱۳ هزار تومان سود برده بود. مدام با خودش كلنجار می‌رفت كه یا خدا، این ۲ تومان اضافه برای چیست، مبادا...
كارهای آقا جون خیلی دقیق بود و حتی به كوچك‌ترین مسائل اهمیت می‌داد.  

نفس حق آقا سید گره‌گشا بود

«‌۲۶ سال قبل صاحب فرزند پسری شدم كه به تقدیر و مشیت الهی دچار بیماری قلبی بود. دكترها از او ناامید شده بودند و می‌ترسیدند كه عملش كنند. می‌گفتند اگر به اتاق عمل برود، دیگر امیدی به زنده ماندنش نیست. یك روزآقا سید را در بازار دیدم و ماجرا را برایش تعریف كردم. آقا جون رو كرد به من و به صراحت گفت: «خوب می‌شه، ناراحت نباش»، من خواستم سؤال بپرسم كه دوباره گفت: «حرف نزن» حالا آن بچه ۲۶ ساله است و خودش زن و بچه دارد. اصلاً نیازی هم به عمل و جراحی پیدا نكرد و به لطف خدا توانست سلامتی‌اش را به دست آورد.»
دایی قاسم با یادآوری این خاطره از نفس حق آقا سید محمد حوله‌ای صحبت می‌كند: «‌‌آقا جون كارش درست بود، هر‌چی كه می‌گفت، درست از آب در می‌آمد.»

حواله‌ای كه صاحبش كس دیگری بود

حمید حلواچی، از بازاریان قدیمی منطقه به شنیده‌هایش از سید «حسن اصفهانی» فرزند بزرگ سید محمد حوله‌ای اشاره می‌كند: «‌‌یكی از ویژگی‌های آقا جون، این بود كه حاضر بود، خودش چیزی نخورد، اما نان به کس دیگری برساند. آقا سید حسن فرزندشان تعریف می‌كرد كه اگر روزی مهمان خانه‌مان می‌آمد و با خودشان میوه می‌آوردند، میوه‌ها را بین مردم كوچه و همسایه‌ها تقسیم می‌كرد.»
او ادامه می‌دهد: «سید حسن در جای دیگر نقل می‌كرد كه یك شب ساعت ۱۱ حواله‌ای در خانه‌مان آوردند. وقتی حواله را به پدر نشان دادم، گفت: «‌‌‌بابا جان این مال ما نیست و‌كاری هم نداشته باش، فقط برو سر كوچه، فردی با ماشین می‌آید این حواله را به او بده. جالب اینكه وقتی سر كوچه رسیدم، یك ماشین سفید رنگ ترمز كرد و در جای خودش ایستاد و من حواله را به دست راننده رساندم.»

غم و اندوه دیگران را به دلش می‌خرید تا...

خیلی از بازاری‌ها و كسبه‌ای كه با سبك زندگی سید محمد حوله‌ای از نزدیك آشنا بوده‌اند، اعتراف می‌كنند كه او غم و اندوه دیگران را به دلش می‌خرید تا غمی را از دل دیگران دور كند. دایی قاسم در زمینه كرامات سید محمد حوله‌ای پس از رحلتش خاطره جالبی نقل می‌كند: «‌۵ الی ۶ سال قبل برای زیارت به قم رفته بودم، از خادم پرسیدم كه در این مدت خاطره‌ای، چیزی ندارید. خودش تعریف كرد كه روزی یك خانم با بچه‌ای مریض آمده بود سر قبر آقا جون و گریه می‌كرد. موقع برگشت از او پرسیدم كه‌چی شده خواهر، چرا این‌قدر ناراحتی؟ جواب داد: «‌‌شوهرم بی‌گناه در زندان است و می‌خواهند اعدامش كنند» آن زن پس از ۴۰ روز دوباره به مزار آقا جون آمد، اما با چهره خندان و بچه‌اش هم در بغلش بود. گفت شوهرش بی‌گناه بوده و آزادش كرده‌اند.»

روضه‌خوانی ۲۳ ساله در خانه آقا سید

طبق یك رسم و سنت قدیمی، مراسم روضه‌خوانی نهم هر ماه در خانه آقا سید محمد برپا می‌شود. مهمانی ساده و صمیمانه‌ای كه كارت دعوت ندارد و هر كس بیاید قدمش مبارك است. زمانی كه آقا سید محمد به رحمت خدا رفت وصیت كرد كه مراسم روضه‌خوانی تا ۱۰ سال برپا شود، به هر حال این‌گونه مراسم زحمت و مسائل خاص خودش را دارد، اما به لطف و عنایت پروردگار ۲۳ سال از این ماجرا می‌گذرد و چراغ مراسم روضه‌خوانی در خانه آقا سید محمد هنوز روشن و پر فروغ است.  یكی دیگر از همسایه‌های قدیمی آقا سید محمد حوله‌ای نقل می‌كند: «‌‌این مرد بركت محله و بازار بود. با یك سلام و علیك ساده با هم آشنا شدیم. آدم بزرگی بود و مرید هم زیاد داشت. هر وقت اذان می‌گفتند به همراه ۴ الی ۵ نفر به سمت مسجد می‌رفتند.»

بركت یك لقمه نان به اندازه یك پرس غذا

مغازه كوچك آقا سید محمد حوله‌ای برای خیلی‌ها رزق و روزی داشت. سر ناهار هر كس از جلوی مغازه‌اش رد می‌شد، او را به داخل حجره‌اش می‌كشاند و می‌گفت كه بفرما، غذا بخور. تكه كلامش این بود كه آقا جون یك لقمه بزن. شاید باور كردنی نباشد كه خیر و بركت آن یك لقمه آنقدر زیاد بود كه به اندازه یك پرس آدم را سیر می‌كرد. دست پرخیر و بركتی داشت از بخشندگی و بزرگواری این مرد هرچه بگوییم كم گفته‌ایم و نمی‌توانیم حق مطلب را به خوبی ادا كنیم. روزی یكی از كاسبان جواهر‌ساز گره‌ای سخت در كارش می‌افتد. یكی از كاسبان به او سفارش می‌كند كه پیش آقا سید برود و مشكلش را بگوید. روزی كه او پیش آقا سید رفت به او سكه ۱۰ تومانی داد و گفت: «‌‌برو كار شما درست شده، نگران نباش.»

خداحافظی با یك مرد تمام عیار

آقا سید مثل همیشه به زیارت امام رضا(ع) رفته بود و وقتی به بازار آمد همه با او سلام و علیك كردند و زیارت قبول گفتند. یادم می‌آید شاید ساعت ۲ یا ۳ بعد از ظهر بود كه از ما خداحافظی كرد و به سمت خانه‌اش رفت. شاید حدود نیم ساعت از رفتنش نگذشته بود كه زنگ زدند و خبر بدی دادند. گویا وقتی به خانه می‌رسد، عروسش كه همسر آقا سید حسن باشد، در خانه را باز می‌كند و... دایی قاسم این ماجرا را این‌گونه برایمان تعریف می‌کند: «‌‌عروس خانواده، بعد‌ها تعریف کرد وقتی زنگ خانه را زدند، دیدم كه آقایی با شال سبز در كنار آقا سید محمد ایستاده است. آن وقت من روسری بر سر داشتم تا رفتم چادر سركنم و برگردم، دیگر آن مرد را ندیدم، اما آقا سید در گوشه‌ای از حیاط به خواب رفته بود.»
در مراسم ختم آقا سید محمد حوله‌ای، بازار تهران تعطیل شده بود و مسجد سید عزیز‌الله‌خان مملو از جمعیت بود و سرانجام این مرد سراپا خوبی به دست اهالی و شهروندان تشییع و در شهر مقدس قم به خاك سپرده شد.

منبع: همشهری محله




طبقه بندی: خاطرات بیاد ماندنی،
[ جمعه 12 شهریور 1395 ] [ 12:55 ب.ظ ] [ محمودرضا خورشیدیان ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

برای من ثابت شده است تا دلت شکسته نشود برای زیارت آقا علی بن موسی الرضا دعوت نخواهی شد و به محض اینکه به یاد آقا و حرم با صفایش بیفتی و دلت شکسته شود و قطره ای اشک در چشمت جمع شود یقین بدان که از طرف آقا دعوت شده ای و هر چه سریعتر باید خود را آماده این سفر پربرکت و معنوی بنمایی و این را در ذهنت بسپار کسی را که آقا دعوتش نماید خود آقا به استقبالش می آید و در تمام ایام سفر مراقبش خواهد بود و موقع برگشت بدرقه اش می نماید چرا که او زائرانش را بسیار دوست می دارد
اینجانب خادم الرضا محمود رضا خورشیدیان روز چهارشنبه سوم شعبان 1434 قمری مصادف با تولد امام حسین (ع) توسط امام رضای عزیز مفتخر به خادمی حضرتش شدم انشالله که همیشه لایق این عنایت باشم.

خداوند را شکر و سپاس می گویم که توفیق خادمی حضرت عبدالعطیم حسنی (ع) را نیز در تاریخ 10 شهریور 1395 مصادف با 27 ذی القعده 1437 عطا نموده است.
نایب الزیاره شما باشیم در
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب