تبلیغات
خاطرات زیارت امام رضا (ع)

خاطرات زیارت امام رضا (ع)
فدای مهربونی ات بشم
قالب وبلاگ
در سفر سی ام ساعت حرکت و نوع قطار خود را عوض نمودم لذا صبح پنج شنبه با قطار اتوبوسی دوطبقه به سمت مشهد مقدس حرکت کردم حدود ساعت 6 بعدالظهر به مشهد مقدس رسیدم نماز را در مسجد راه آهن خواندم و به سمت حرم رفتم. با این نیت ساعت حرکت خود را تغییر دادم که بتوانم تمام مدت زمان شب جمعه را در حرم بمانم. به یکی از دوستانی که در قطار با هم آشنا شده بودیم و خادم آقا می باشد و نوبت کشیکش نیز بود  اس ام اسی زدم و گفتم کجائید و بعد بصورت تلفنی با هم صحبت نمودیم. ایشان در صحن جامع رضوی و در ابتدای ورودی رواق امام خمینی بودند نزد ایشان رفتم حدود یک ربع در کنار ایشان ماندم . ایشان مواردی را در مورد بعضی از نوشته هایم  در وبلاگ متذکر شدند که آنها را اصلاح نمایم. بعد از یکدیگر خداحافظی نمودیم و به سمت حرم رفتم زیارت کامل را انجام دادم و برای صرف شام بیرون آمدم. مقداری خرید نمودم بعد به یکی دیگر از دوستانم که ایشان نیز خادم آقا می باشند تماس گرفتم ایشان را نیز که در موقع کشیکشان بود ملاقات نمودم و قرار گذاشتیم که بعد از نماز صبح با هم به ایستگاه راه آهن برویم وبا هم برگردیم. به داخل حرم برگشتم یکبار دیگر زیارت کامل انجام دادم و به رواق دارالسلام رفتم. کمی خسته بودم و خوابم می آمد لذا به حالت نشسته خوابیدم چند بار بیدار شده و دوباره خوابیدم سری آخر که بیدار شدم دیدم پیرمردی در کنارم نشسته اند. ایشان به من گفتند که باید وضو بگیری گفتم بله ولی چون می خواهم از ساعت 2 شروع به نماز و دعا و عبادت کنم لذا می ترسم که دوباره خوابم بگیرد و بعد از اینکه خواب از سرم پرید تجدید وضو می نمایم. ایشان شروع به صحبت نمودند که اهل کجایی و من جوابش را دادم. ایشان گفت که من در شهر شما 6 سالی را کار کردم ولی بدلیلی نتوانستم آنجا بمانم با اینکه راضی بودم و درآمد خوبی داشتم اما مجبور شدم به شهر خود برگردم و با حقوق یک چهارم حقوق گذشته زندگی کنم. به ایشان گفتم هر هفته برای زیارت می آئید گفتند نه برنامه مشخص ندارم بعضی مواقع هر دو یا سه ماه بعضی موقع هر هفته ولی با اینکه در مشهد فامیل دارم ولی دوست دارم که شب را در حرم بمانم. گفتم که شما خوابتان نمی گیرد گفتند نه من کارم شب کاری در کارخانه بود لذا عادت کردم. ایشان بازنشسته بودند و کشاورزی نیز می کردند. بعد شروع کردند به تعریف نمودن از سفرهایی که به عتبات عالیات و سوره و مکه داشته اند. همچنین فرمودند که چندین مرتبه به عتبات رفته ام و یکبار حدود یکماهی را در عراق مانده ام و هر در حرمی 10 یعنی کربلا وکاظمین و نجف و سامرا حدود روز توقف داشته ام. ایشان از عنایتی که قمر بنی هاشم به وی داشتند برایم تعریف نمودند و از نذری که نموده بودند که در صورت بچه دار شدن عروسشان فرشی از منزل برای حرم آقا ببرند و این امر تحقق پیدا کرده بود و ایشان علی رغم ایست بازرسی ها مرزی ایران و عراق با اصرار و پافشاری فرش را به حرم آقا حضرت ابوالفضل العباس  بردند و ادای نذر نمودند. همچنین ایشان در صحبتهایشان به اهمیت بالای خمس و زکات تاکید نمودند و گفتند انسان ده برابر خمس و زکاتی که می دهد گیرش می آید و همچنین بر کسب مال حلال تاکید نموده بودند. من چون متوجه شدم ایشان فردی خاص می باشند لذا سوالی از ایشان نمودم مبنی بر اینکه تا الان کدامیک از امامها را با چشم سر دیده ای و ایشان مطرح نمودند که من حضرت علی (ع) و امام حسین(ع) را دیده ام و در مورد دیدار خودشان با حضرت علی(ع) فرمودند که این دیدار در موقع کارشان بر روی زمین کشاورزی رخ داده است و آقا تشریف می آورند و با ایشان صحبت می نمایند و در نهایت از ایشان طلب آب می نمایند ایشان ظرف آبی را که داشتند تقدیم آقا می نمایند ولی آقا حضرت علی(ع) می فرمایند که آب گرم است. ایشان رویشان را بر می گردانند که از چاه برای حضرت آب بکشند وقتی می خواهند آب را به حضرت بدهند می بینند که حضرت تشریف برده اند. من نیز به ایشان گفتم که حاجتی دارم ونذر نموده ام که چهل هفته به زیارت آقا بیایم و الان هفته سی ام می باشد و گفتم اگر خدا بخواهد انشاء الله با دعای امام رضا(ع) حاجتم برآورده شود. ایشان فرمودند طوری حاجتت برآورده می شود بدون اینکه خودت بفهمی و من از حرف ایشان خیلی خوشحال شدم. ایشان فرمودند که می خواهند برای زیارت مجدد بروند و آماده خداحافظی شدند من به ایشان گفتم که من هم برای تجدید وضو می روم و دوباره بر می گردم شما هم بعد از زیارت بیائید همینجا که همدیگر را ببینیم ولی افسوس که ملاقات ما به همین اندازه بود و دیگر ایشان تشریف نیاوردند . تجدید وضو نمودم و دوباره آقا را زیارت نمودم با زیارت کامل و انجام تمام مراحل زیارت. به رواق دارالسلام رفتم و جایی پیدا نمودم و نشستم تا اذان صبح حدود دو ساعت مانده بود قرآن و نماز خواندم. اذان صبح شد و نماز صبح را خواندم و از آقا خداحافظی نمودم و بیرون آمدم به دوستم که خادم است زنگ زدم با ایشان در محل باب الجواد قرار گذاشتم. ایشان آمدند و با هم به سمت ایستگاه راه آهن حرکت نمودیم و سوار قطار شدیم و به این صورت سفر سی ام من هم به پایان رسید و پیرمرد و نصایح باارزشش به عنوان خاطره زیارت هفته سی ام در ذهن من خواهد ماند.  


طبقه بندی: خاطرات چهل هفته زیارت آقا ،
[ شنبه 14 بهمن 1391 ] [ 05:43 ب.ظ ] [ محمودرضا خورشیدیان ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

برای من ثابت شده است تا دلت شکسته نشود برای زیارت آقا علی بن موسی الرضا دعوت نخواهی شد و به محض اینکه به یاد آقا و حرم با صفایش بیفتی و دلت شکسته شود و قطره ای اشک در چشمت جمع شود یقین بدان که از طرف آقا دعوت شده ای و هر چه سریعتر باید خود را آماده این سفر پربرکت و معنوی بنمایی و این را در ذهنت بسپار کسی را که آقا دعوتش نماید خود آقا به استقبالش می آید و در تمام ایام سفر مراقبش خواهد بود و موقع برگشت بدرقه اش می نماید چرا که او زائرانش را بسیار دوست می دارد
اینجانب خادم الرضا محمود رضا خورشیدیان روز چهارشنبه سوم شعبان 1434 قمری مصادف با تولد امام حسین (ع) توسط امام رضای عزیز مفتخر به خادمی حضرتش شدم انشالله که همیشه لایق این عنایت باشم.

خداوند را شکر و سپاس می گویم که توفیق خادمی حضرت عبدالعطیم حسنی (ع) را نیز در تاریخ 10 شهریور 1395 مصادف با 27 ذی القعده 1437 عطا نموده است.
نایب الزیاره شما باشیم در
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب